نام کتاب: وزارت ترس
صدای تلفنچی نانوایی صحی نبود - یا حتی صدای دوست ارنست؟
اما اگر نزد آقای پرنتیس می رفت برایش بسیار دشوار بود که بتواند علت سکوت خود را در این چند ساعت قیمتی توضیح دهد . هر چه بود، بچه که نبود. مرد چهل_ پنجاه ساله ای بود. کاری را شروع کرده بود پس باید به پایان می رساند. و با این وصف در ضمن که قطره های عرق به چشمش می ریخت مردد مانده بود. فقط دو شماره باقی بود: پنجاه درصد فرصت بود. یک شماره را می گرفت، و اگر از آن شماره چیزی فهمیده نمی شد، از اتاقک تلفن بیرون می آمد و دستش را از تمام جریان می شست. شاید در مغازه آقای کاست چشم و هوشش درست کار نمی کرده است. انگشتش با اکراه شش عددی را که عادت کرده بود: ب. آ. ت. ۲۷۱، گرفت: اکنون کدام یک را بگیرد؟ آستینش را به چهره فشرد و عرقش را خشک کرد: آنگاه شماره را گرفت.

صفحه 241 از 279