نام کتاب: وزارت ترس
بود که کاست نمی شد با یک محل تجارتی یا اداری صحبت کرده باشد ، که در آن صورت باید شخص معینی پای تلفن بیاید.
«الو.»
صدایی هر گونه سؤال را از دهان او بیرون کشید. صدایی توفانی می گفت: «اوه، ارنست، می دانستم که حتما تلفن میکنی. چقدر تو مهربانی. تصور می کنم داود به تو خبر داده که مینی گذاشت و رفت. دیشب در حین حمله هوایی. خیلی بد شد. صدایش را از بیرون می شنیدم که از ما کمک می خواست اما البته کاری از ما ساخته نبود. نمی توانستیم از پناهگاه خارج بشویم. تازه بعد یک مین زمینی انداختند - حتما مین زمینی بود. سه خانه خراب شد و جای آنها یک حفره باز شده و امروز صبح هیچ اثری از مینی نبود. داود البته هنوز امیدوار است، اما ارنست، من از همان اول می دانستم که یک چیز حزن انگیز در معو معوی مینی بود...»
گفتگوی افسونگری بود، اما رو کار داشت گوشی را گذاشت.
اتاقک تلفن به نحو خفه کننده ای گرم شده بود. در آن وقت به اندازه یک شیلینگ پول خرد انداخته بود. قطعا از میان این چهار شماره که باقی بود باید صدایی به گوش او می رسید و او خبردار می شد. اینجا کلانتری بخش میفکینگ است.» و رو باز گوشی را گذاشت. سه شماره دیگر باقی بود. با وجود هرگونه تحمل و منطقی رو یقین داشت که یکی از این سه شماره ... صورتش از عرق نمناک شده بود. صورتش را خشک کرد، و بلافاصله قطرات عرق بیرون زد. ناگهان احساس وحشتی کرد. خشکی گلویش، و قلبش که به شدت می کوفت متوجهش کرد که این صدا ممکن است دنباله بسیار وحشتناکی داشته باشد. تا آن هنگام پنج نفر در آن راه کشته شده بودند... هنگامی که صدایی گفت: «اینجا شرکت گاز و برق و زغال است.» سرش از آسایش گیج رفت. هنوز هم می توانست از اتاقک تلفن بیرون رود و کار را به آقای پر نتیس واگذارد. در هر حال، رو از کجا می توانست بداندکه آن صدا که درجستجویش بود همان

صفحه 240 از 279