«چرا؟»
«سیستم خودکار به هم ریخته است. یک بمب در مرکز بخش افتاده. آیا شما آقای اسحاق در جاده برینس او ویلز هستید؟»
«خیر، اینجا نیست. من ویلسون هستم.»
«توجه می کنید، آقای ویلسون، طبق صورت ما شما باید آقای اسحاق باشید .»
بار دیگر گوشی را گذاشت. هیچ چیز تازه ای نیاموخته بود. چون هر چه باشد حتی نانوایی صحی هم ممکن بود طرف مکالمه کاست را در خود پناه داده باشد، حتی ممکن بود که مکالمات کاست همان مفهومی را بیان می کرد که داشته است و نه معنی رمزی که رو فهمیده بود. اما نه، این یکی را باور نمی کرد، چون باز در ذهن خود صدای از خود گذشته خیاط را شنید که می گفت: «من شخصا هیچ امیدی ندارم. ابدا امیدوار نیستم.» تمام تأکید جمله بر این «شخصأ » بود. تا حدی که جرئت کرده بود به طور واضع به طرف رسانده بود که مبارزه در حد شخص او پایان یافته بود.
همچنان که به انداختن سکه و گرفتن شماره ادامه داد، عقل به او می گفت که این کار بیهوده است و تنها راه صحیح آن است که این راز را به آقای پرنتیس بگوید - و با این وصف نمی توانست باور کند که به نحوی همچنان که گوشی در دست او بود حسی در او بیدار نمی شد و از صدای طرف آن اراده و خشونت را که برای کشاندن گروهی به دام مرگی کافی بود نمی شناخت: استون بینوا در ساحل بیماران بیهوش و خفه شده بود، فورستر و پول بالای پله ها تیر خورده بودند؛ کاست با قیچی گلوی خود را دریده بود؛ جونز... قطعی بود که آن هدف وسیعتر از آن بود که به صورت صدای معمولی در گوشی بپیچد و بگوید: «اینجا بانک وست مینیستر است.»
ناگهان به یاد آورد که آقای کاست پس از گرفتن شماره کسی را پای تلفن نخواسته بود. صرفا شماره را گرفته و همینکه صدایی به او جواب داده بود شروع به صحبت کرده بود. معنی این کار این
«سیستم خودکار به هم ریخته است. یک بمب در مرکز بخش افتاده. آیا شما آقای اسحاق در جاده برینس او ویلز هستید؟»
«خیر، اینجا نیست. من ویلسون هستم.»
«توجه می کنید، آقای ویلسون، طبق صورت ما شما باید آقای اسحاق باشید .»
بار دیگر گوشی را گذاشت. هیچ چیز تازه ای نیاموخته بود. چون هر چه باشد حتی نانوایی صحی هم ممکن بود طرف مکالمه کاست را در خود پناه داده باشد، حتی ممکن بود که مکالمات کاست همان مفهومی را بیان می کرد که داشته است و نه معنی رمزی که رو فهمیده بود. اما نه، این یکی را باور نمی کرد، چون باز در ذهن خود صدای از خود گذشته خیاط را شنید که می گفت: «من شخصا هیچ امیدی ندارم. ابدا امیدوار نیستم.» تمام تأکید جمله بر این «شخصأ » بود. تا حدی که جرئت کرده بود به طور واضع به طرف رسانده بود که مبارزه در حد شخص او پایان یافته بود.
همچنان که به انداختن سکه و گرفتن شماره ادامه داد، عقل به او می گفت که این کار بیهوده است و تنها راه صحیح آن است که این راز را به آقای پرنتیس بگوید - و با این وصف نمی توانست باور کند که به نحوی همچنان که گوشی در دست او بود حسی در او بیدار نمی شد و از صدای طرف آن اراده و خشونت را که برای کشاندن گروهی به دام مرگی کافی بود نمی شناخت: استون بینوا در ساحل بیماران بیهوش و خفه شده بود، فورستر و پول بالای پله ها تیر خورده بودند؛ کاست با قیچی گلوی خود را دریده بود؛ جونز... قطعی بود که آن هدف وسیعتر از آن بود که به صورت صدای معمولی در گوشی بپیچد و بگوید: «اینجا بانک وست مینیستر است.»
ناگهان به یاد آورد که آقای کاست پس از گرفتن شماره کسی را پای تلفن نخواسته بود. صرفا شماره را گرفته و همینکه صدایی به او جواب داده بود شروع به صحبت کرده بود. معنی این کار این