نام کتاب: وزارت ترس
و البته کسی با پنج لیره نمی توانست جای دوری برود.
رو صبح زود ناشتایی مختصری خورد. لوله گاز مسلما بمباران شده بود و گاز خوب روشن نمی شد. خدمتکار به او گفت که گازی که می آمد همین بویی بود - آن قدر نبود که بتوان کتری روی آن جوش آورد یا حتی نان برشته کرد اما در عوض شیر و نان و مربا بود - صبحانه کاملا ساده ای بود، و بعد که رو زیر آفتاب سرد بامداد قدم زنان از پارک گذشت و به عقب نگریست متوجه شد که کسی دنبال او نیست. شروع به سوت زدن کرد و همان یک آهنگ را که بلد بود می زد. احساس نوعی هیجان آرام و سلامت نفس می کرد، چون معلوم شده بود که قاتل نیست. آن سالهای فراموش شده اندکی بیش از موقع اقامت او در آسایشگاه دکتر فورستر او را می آزردند. اندیشید که چه خوب است بار دیگر سهم آدم بزرگی را بر عهده داشته باشد، و با راز پسرانه ای که در سینه می فشرد به طرف اتاقک تلفنی در بیزاوتر چرخید.
در هتل مقدار زیادی پول خرد جمع کرده بود. از ابتهاج انباشته بود، دو سکه اول را انداخت و شماره اول از ده شماره را گرفت . صدایی تند در گوشی پیچید: «شرکت نانوایی صحی. بفرمایید.» و رو گوشی را گذاشت. تازه متوجه می شد که چه اشکالاتی در پیش دارد. هیچ حس ششمی به او نمی گفت که چگونه طرف مکالمه کاست را بشناسد. بار دیگر شماره گرفت و صدای مستی گفت: «الو.» رو گفت: «ببخشید آنجا کجاست؟»
صاحب صدا با لجبازی گفت: «شما با که کار دارید؟»، صدا چندان پیر بود که اختلاف جنسی در آن نبود و معلوم نمی شد زن است یا مرد.
رو گفت: «اینجا بخش تلفن است.» در یک لحظه حیرت این فکر به او دست داده بود، چنانکه گویی در تمام مدت مغز او این فکر را آماده نگاه داشته بود: «بعد از حمله هوایی دیشب ما تمام شماره ها را بازرسی می کنیم.»

صفحه 238 از 279