زیر نور بامدادی دود می کرد: مثل شمعی که شب زنده داری فراموش کرده باشد خاموش کند. نکته عجیبی بود که همان وقت که ایشان در جزیره وسط استخر بودند و فقط صدای بیل را می شنیدند جنگ بطور معمول ادامه یافته بود. وسط یک خیابان، از طناب پارچه ای آویخته و چندین اعلان بر آن نوشته بودند، و ایشان ناگزیر راه خود را عوض کردند. اعلانها از این قبیل بود: «بانک بارکلی... رجوع کنید به ...» یا «شرکت لبنیات کورنوالیس... نشانی جدید...» یا «شرکت ماهی فروشی مارکیز ...» روی پیاده رو سنگفرش طولانی و آرام و خالی پلیسی با نگهبان آتش نشانی آهسته قدم می زدند و مثل شکاربانانی که در شکارگاه باشند صحبت می کردند. روی یک پرده اعلان نوشته بود: «بمب منفجر نشده.» این همان راه بود که شب پیش از آن گذشته بودند، اما راه به نحو دقیق و بی اعتنایی عوض شده بود. رو اندیشید که در آن چند ساعت چقدر فعالیت شده بود: نصب اعلانات و عوض کردن راه عبور و مرور و آشنا شدن با لندنی که وضع آن عوض شده بود، همه کار همان چند ساعت بود. رو متوجه تندی و بشاشت چهره ها شد. مثل آن بود که ساعات اول یک عید ملی باشد. رو اندیشید که بطور ساده این تأثر زنده ماندن زندگان است و شادی ایشان از کشته نشدن.
آقای پرنتیس غر غر می کرد و بیدار شد. نشانی هتل کوچکی را در نزدیکی هاید پارک به راننده داد - «اگر هنوز باقی باشد» و با دقت بسیار اصرار کرد که تا ترتیب اتاق رو را با مدیر هتل بدهد. تنها پس از آنکه آقای پرنتیس از توی اتومبیل دستش را برای خدا۔ حافظی تکان داد و گفت: «رفیق، بعدأ تلفن می کنم»، بود که رو متوجه شد ادب آقای پرنتیس البته هدف خاصی داشت. جایی به او منزل داده بودند که به او دسترسی داشته باشند. او را بطور مطمئن توی سوراخ صحیحی بردند و هر وقت او را لازم داشتند بیرونش می کشیدند. اگر سعی می کرد از آنجا برود البته فورا به پلیس گزارش می دادند. آقای پرنتیس حتی پنج لیره هم به او وام داده بود
آقای پرنتیس غر غر می کرد و بیدار شد. نشانی هتل کوچکی را در نزدیکی هاید پارک به راننده داد - «اگر هنوز باقی باشد» و با دقت بسیار اصرار کرد که تا ترتیب اتاق رو را با مدیر هتل بدهد. تنها پس از آنکه آقای پرنتیس از توی اتومبیل دستش را برای خدا۔ حافظی تکان داد و گفت: «رفیق، بعدأ تلفن می کنم»، بود که رو متوجه شد ادب آقای پرنتیس البته هدف خاصی داشت. جایی به او منزل داده بودند که به او دسترسی داشته باشند. او را بطور مطمئن توی سوراخ صحیحی بردند و هر وقت او را لازم داشتند بیرونش می کشیدند. اگر سعی می کرد از آنجا برود البته فورا به پلیس گزارش می دادند. آقای پرنتیس حتی پنج لیره هم به او وام داده بود