آشکار تقلید آقای پرنتیس را در می آورد. شاید تا بیست سال بعد تقلیدش کامل می شد. اما اکنون فاقد جای پای سن - یا ترکهای غم و واخوردگی و تسلیم بر پیشانی و زیر چشم بود. آقای پرنتیس از روی اکراه استخوانهای برچیده تحقیقات را به برادرز سپرد و به رو پیشنهاد کرد که در اتومبیل او بنشیند و با هم به لندن بروند. کلاهش را روی چشمانش کشید، عقب صندلی نشست و گفت :
«مغلوب شدیم.» هنگام عبور از جاده رو به لندن نور ماه در حوضچه های آب باران می تافت.
«حالا چه می خواهید بکنید؟»
«بخوابم.» شاید در کام ظریف او این جمله زیاده از حد به حال او شاعر بود، چون بدون آنکه چشم بگشاید گفت: «باید تصور مهم بودن را از یاد برد. پانصد سال که بگذرد، در نظر مورخی که انحطاط وسقوط امپراتوری انگلیس را می نویسد این واقعه کوچک وجود نداشته است. علل متعدد دیگری برای او وجود خواهد داشت که سقوط را به آنها منسوب کند. من و شما و جونز بینوا حتی در پاورقی هم جایی نخواهیم داشت. علل اصلی همان اقتصادیات و سیاست و جنگ خواهد بود.»
«فکر می کنید با جونز چه کرده اند؟»
«تصور نمی کنم هیچ وقت خبر شویم. در زمان جنگ خیلی اجساد پیدا می شوند که شناخته نمی شوند.» و باز با حال خواب آلود گفت: «خیلی اجساد در انتظار موقع مناسب بعد از ویرانیهای حمله هوایی برق آسا می مانند.» ناگهان به نحوی شگفت آور و حتی زننده شروع به خر خر کرد.
همان موقع که کارگران سحری مشغول کار می شدند ایشان نیز به لندن رسیدند. در کنار جاده های صنعتی زن و مرد از پناهگاه های زیر زمینی بیرون می آمدند.همچنین افراد مسن خوش لباس باکیف یا چترهای لوله شده در دست از پناهگاه های عمومی خارج می شدند.در کوچه گوور مشغول جاروب کردن شیشه بودند،و یک ساختمان
«مغلوب شدیم.» هنگام عبور از جاده رو به لندن نور ماه در حوضچه های آب باران می تافت.
«حالا چه می خواهید بکنید؟»
«بخوابم.» شاید در کام ظریف او این جمله زیاده از حد به حال او شاعر بود، چون بدون آنکه چشم بگشاید گفت: «باید تصور مهم بودن را از یاد برد. پانصد سال که بگذرد، در نظر مورخی که انحطاط وسقوط امپراتوری انگلیس را می نویسد این واقعه کوچک وجود نداشته است. علل متعدد دیگری برای او وجود خواهد داشت که سقوط را به آنها منسوب کند. من و شما و جونز بینوا حتی در پاورقی هم جایی نخواهیم داشت. علل اصلی همان اقتصادیات و سیاست و جنگ خواهد بود.»
«فکر می کنید با جونز چه کرده اند؟»
«تصور نمی کنم هیچ وقت خبر شویم. در زمان جنگ خیلی اجساد پیدا می شوند که شناخته نمی شوند.» و باز با حال خواب آلود گفت: «خیلی اجساد در انتظار موقع مناسب بعد از ویرانیهای حمله هوایی برق آسا می مانند.» ناگهان به نحوی شگفت آور و حتی زننده شروع به خر خر کرد.
همان موقع که کارگران سحری مشغول کار می شدند ایشان نیز به لندن رسیدند. در کنار جاده های صنعتی زن و مرد از پناهگاه های زیر زمینی بیرون می آمدند.همچنین افراد مسن خوش لباس باکیف یا چترهای لوله شده در دست از پناهگاه های عمومی خارج می شدند.در کوچه گوور مشغول جاروب کردن شیشه بودند،و یک ساختمان