نام کتاب: وزارت ترس
1
رو بزرگتر و بزرگتر می شد . هر ساعت که می گذشت به سن حقیقی خود نزدیکتر میشد. پاره هایی از حافظه اش باز می گشت: صدای آقای رنیت را می شنید که می گفت: «من با جونز هم عقیده ام.» و باز ساندویچ نیم خورده و نعلبکی کنار تلفن در نظر ش مجسم شد. رحم به جنبش در آمد، اما خامی و ناپختگی سخت با آن در تقلا بود. حس ماجراجویی با شعور او در جدال بود چنانکه گویی ماجراجویی در
طرف سعادت بود و شعور همدست بدبختیها و دلسردیها و پرده گیریهای ممکن ...
آنچه باعث شد که راز شماره تلفنی را که تقریبا بطور کامل در مغازه کاست کشف کرد پنهان نگاه دارد نا پختگی او بود. می دانست که سه حرف اول آن شماره ب. آ. ت. بود و همچنین سه شماره اول بعد از حروف را می دانست که ۲۷۱ بود. فقط شماره آخر را ندیده بود. ممکن بود که این اطلاع پر ارزش باشد ممکن هم بود بی بها باشد. هر کدام که بود رو آن را در سینه خود می فشرد. آقای پرنتیس از فرصتی که به دست آورده پیروز بیرون نیامده بود، اکنون نوبت او بود. دلش می خواست مثل پسر بچه ها نزد آنا لاف بزند که «من کار را کردم.»
در حدود ساعت چهار و نیم بامداد جوانی به نام برادرز به ایشان پیوسته بود. این جوان با چتر و سبیل و کلاه سیاهش به طور

صفحه 235 از 279