نام کتاب: وزارت ترس
یک ساعت جیبی. پرنتیس قاب پشت آن را باز کرد. نوشته بود: «به ف. گ از ن. ل. ج. یاد بود ازدواج سیمین ما ۳ر۸ر ۱۹۱۵.» زیر آن افزوده شده بود: « به پسر عزیزم به یاد پدرش. ۱۹۱۹»
آقای پرنتیس گفت: «ساعت معمولی خوبی است.»
پس از ساعت دو بازو بند فلزی تابدار در آمد. بعد دو گیره فلزی بند جوراب. آنگاه مجموعه ای از تکمه ها: تکمه های کوچک مرواریدی جلیقه، تکمه های بزرگ قهوه ای زشت نیم تنه، تکمه های شلوار، تکمه های شلوار زیر - آدم باورش نمیشد که مجموع لباسی که یک مرد به تن دارد محتاج این همه قفل و بند باشد. آنگاه قسمتهای فلزی بند شلوار بیرون آمد. یک موجود بد بخت مثل یک عروسک محترمانه به هم وصل میشد: از هم که جدایش کنند باقی می ماند یک جعبه بقالی پر از بند و گیره و تکمه.
در ته جعبه یک جفت پوتین از مد افتاده سنگین با میخهای درشت بود که بر اثر گز کردن خیابانها و انتظار کشیدن در گوشه کوچه ها ساییده شده بود.
آقای پرنتیس گفت: «هیچ معلوم نیست با خود او چه کرده اند.»
«که بوده؟»
«جونز، کارآگاه خصوصی.»

صفحه 234 از 279