«علائمی گذاشته اند. در این کار ناشی بوده اند. تصور می کنم به همین دلیل هم بوده که از آنچه استون دیده بود ترسیده بودند.»
یکی از بیلها در زمین نرم صدای زشت برخورد با چیز شکننده ای را کرد.
آقای پرنتیس گفت: احتیاط کنید.» مردی که بیل میزد دست از کار کشید و عرق از چهره پاک کرد - هر چند شب سردی بود. آنگاه ابزار را آهسته از خاک بیرون کشید و به لبه آن نگاه کرد. آقای پرنتیس گفت: «دو باره از این طرف شروع کن. آرام کار کن. زیاد گود نکن.» دو نفر دیگر از کندن دست کشیدند و به تماشا ایستادند، اما پیدا بود که هیچ مایل به تماشا نیستند.
مردی که زمین را می کند گفت: « پیدا کردم.» بیل را سر پا واداشت و با انگشتانش مشغول پس زدن خاک شد. چنان نرم خاک را پس و پیش می کرد که گویی می خواست نشا بنشاند. نفس راحتی کشید و گفت: «فقط یک جعبه است.»
باز بیل را برداشت و با یک فشار و کوشش شدید جعبه را از بسترش کند. از آن جعبه های چوبی بود که بقالها دارند. و سر آن را هم میخکوب کرده بودند اما نه چندان محکم. با لبه بیل فشار دیگری داد و در جعبه را باز کرد و یکی از دو نفر دیگر چراغی پیش آورد. آنگاه یکایک مجموعه عجیب غم انگیزی از اشیای مختلف از جعبه بیرون کشیدند: مثل آثار بازمانده سرباز کشته ای بودند که فرمانده گروهان برای خانواده داغدار او می فرستد. تنها تفاوت در این بود که در این مجموعه اثری از نامه و عکس دیده نمی شد.
آقای پرنتیس گفت: «اینها چیزهایی است که نتوانسته اند بسوزانند.»
اینها چیزهایی بود که آتش معمولی از سوختن آنها عاجز بود: گیره خود نویس، گیره دیگری که شاید مدادی به آن بوده است.
آقای پرنتیس گفت: «در ساختمانی که تمام وسایل برقی باشد سوزاندن هر چیز آسان نیست.»
یکی از بیلها در زمین نرم صدای زشت برخورد با چیز شکننده ای را کرد.
آقای پرنتیس گفت: احتیاط کنید.» مردی که بیل میزد دست از کار کشید و عرق از چهره پاک کرد - هر چند شب سردی بود. آنگاه ابزار را آهسته از خاک بیرون کشید و به لبه آن نگاه کرد. آقای پرنتیس گفت: «دو باره از این طرف شروع کن. آرام کار کن. زیاد گود نکن.» دو نفر دیگر از کندن دست کشیدند و به تماشا ایستادند، اما پیدا بود که هیچ مایل به تماشا نیستند.
مردی که زمین را می کند گفت: « پیدا کردم.» بیل را سر پا واداشت و با انگشتانش مشغول پس زدن خاک شد. چنان نرم خاک را پس و پیش می کرد که گویی می خواست نشا بنشاند. نفس راحتی کشید و گفت: «فقط یک جعبه است.»
باز بیل را برداشت و با یک فشار و کوشش شدید جعبه را از بسترش کند. از آن جعبه های چوبی بود که بقالها دارند. و سر آن را هم میخکوب کرده بودند اما نه چندان محکم. با لبه بیل فشار دیگری داد و در جعبه را باز کرد و یکی از دو نفر دیگر چراغی پیش آورد. آنگاه یکایک مجموعه عجیب غم انگیزی از اشیای مختلف از جعبه بیرون کشیدند: مثل آثار بازمانده سرباز کشته ای بودند که فرمانده گروهان برای خانواده داغدار او می فرستد. تنها تفاوت در این بود که در این مجموعه اثری از نامه و عکس دیده نمی شد.
آقای پرنتیس گفت: «اینها چیزهایی است که نتوانسته اند بسوزانند.»
اینها چیزهایی بود که آتش معمولی از سوختن آنها عاجز بود: گیره خود نویس، گیره دیگری که شاید مدادی به آن بوده است.
آقای پرنتیس گفت: «در ساختمانی که تمام وسایل برقی باشد سوزاندن هر چیز آسان نیست.»