نام کتاب: وزارت ترس
بد بختانه ممکن است چیزی در آنجا پیدا کنم که شما را ناراحت کند اما باید بشناسید...»
همان جا ایستادند که استون ایستاده بود. سه چراغ سر خ کو چک . پیشاپیش ایشان، در استخر در آن هوا که تاریکی آن بر روشنی آن چیرگی داشت حالتی به استخر میداد مثل بندر گاهی اندکی پیش از سپیده دم با چراغهای حر کت کشتی ها که برای حرکت دسته جمعی آماده شده باشند. آقای پرنتیس به آب زد و رو هم دنبال او رفت. روی یک وجب گل ورقه نازکی از آب گرفته بود. آن چراغهای سرخ فانوس بود - از آن گونه فانوسها که شب هنگام برای نشان دادن خرابی جاده نصب می کنند. در مرکز جزیره کوچک سه نفر پلیس مشغول کندن زمین بودند. جزیره آنقدر کوچک بود که جای پایی برای دو نفر دیگر نبود. رو گفت: «استون همین را دیده بود: افرادی که زمین جزیره را می کندند.»
«بله.»
«فکر می کنید چه در می آید ...؟» حرفش بند آمد. در حال و وضع آن سه تن که می کندند نوعی گرفتگی و حزن دیده می شد. بیلهای خود را چنان با دقت و احتیاط در خاک فرو می بردند که گویی می ترسند چیز تردی را بشکنند، و همچنین به نظر می رسید که خاک را با اکراه بر می گردانند. آن صحنه تیره رو را به یاد چیزی انداخت: چیزی مربوط به گذشته دور و تلخ. آنگاه گراور تیره رنگ کار زمان ملکه ویکتوریا را به خاطر آورد که در کتابی قرار داشت که مادرش از او گرفته بود: در آن گراور افرادی با شال و کلاه شب هنگام زیر نور ماه که روی بیلی برق میزد زمین را می کندند.
آقای پرنتیس گفت: «یک نفر هست که شما از یاد برده اید_ معلوم نیست چه شده.»
اکنون هر بار که بیل زیر خاک فرو می رفت خود رو با وحشت انتظار می کشید: گرفتار وحشت از اکراه و نفرت شده بود.
«از کجا می دانید کجا را باید بکنید؟»

صفحه 232 از 279