نام کتاب: وزارت ترس
بوده است. با عصبیت و اوقات تلخی گفته بود: «جانس ، تو اینجا چه می خواهی؟» و جانس که هنوز هم به تقوای منحرف اعتقادات و تعصبات دکتر معتقد بوده تنها یک راه حل به نظرش رسیده بوده است: با تیر دکتر را زده بود. پول با شانه تاب خورده و چهره از خود راضی بدذات خود از بالای پلکان عقب عقب رفته بود و جانس او را هم از شدت خشم زده بود چون حدس زده بود که برای نجات استون دیر کرده است.
پس از آن، البته، افراد پلیس به در آسایشگاه آمده بودند . خود جانس برای گشودن در رفته بود چون ظاهرأ تمامی مستخدمان را به مرخصی فرستاده بودند، و همان واقعیت پیش پا افتاده کوچک که اینهمه در باره آن در کتابهای پلیسی خوانده بود حقیقت را بر او معلوم ساخته بود. دکتر فورستر تا این موقع هنوز زنده بوده و پلیس محلی احضار کشیش را کار واجبی تشخیص داده بود... همین و بس. آن همه خرابی و بنیان کنی که ممکن بود در مدت کوتاه عصر تا شب در جایی که زمانی بهشت روی زمین می نمود به عمل آورد فوق العاده عجیب بود. یک دسته بمب افکن هم نمی توانست صلح و آرامش را بیش از آنچه آن سه مرد از میان برده بودند نابود کند.
آنگاه کارش آغاز شد. تمامی آسایشگاه را در هم ریختند. باز هم دنبال افراد پلیس فرستادند. تا اوایل بامداد در اتاقهای طبقه بالا مرتب چراغها خاموش و روشن می شدند. آقای پرنتیس گفت: «اگر بتوانیم فقط یک نسخه فیلم پیدا کنیم ...» اما هیچ چیز پیدا نکردند. در آن شب طولانی رو یکبار خود را در اتاقی یافت که دیگبی در آن می خفت. اکنون دیگبی در فکر او موجود بیگانه ای بود - موجود خام از خود راضی انگل مانندی که سعادت و خوشبختیش بواسطه شدت و عمق جهلش بود. سعادت باید همواره با مقداری اطلاع بر شقاوت تعدیل و تسجیل شود. روی کتابخانه کتاب تولستوی با آثار مدادی پاک شده قرار داشت. دانش یگانه چیز مهم بود... نه دانش تجریدی از آن گونه که دکتر فورستر در آن تبحر داشت یعنی فرضیاتی که با

صفحه 230 از 279