این قرائن و امارات به صورت این اعتقاد متبلور شده بود که دکتر قصد کشتن استون را دارد. یادش بود که چندین بار با دکتر در باره کشتن آسوده بیماران علاج ناپذیر بحثهای علمی کرده بود: و دکتر نسبت به داستان نازیها که مردم پیر و علاج ناپذیر را از میان می بردند هیچ ناراحتی نشان نداده بود. یک بار دکتر گفته بود: «این چیزی است که هر سرویس طبی دولتی ناگزیر باید دیر یا زود با آن رو به رو شود. اگر کسی بخواهد در مؤسساتی که دولت مخارج آنها را می دهد و اداره می کند زنده نگاه داشته شود باید این حق را برای دولت قائل باشد که هر وقت لازم شد دولت از لحاظ اقتصاد...» یک بار میان گفتگوی دوستانه پول و فورستر سر رسیده بود، و گفتگو به فوریت بند آمده بود، و جانس بیش از پیش نا آسوده و بی آرام شده بود، مثل آنکه آسایشگاه از آینده متألم شده باشد: در تمام دالانها آثار ترس هویدا شده بود. سر چای دکتر فورستر اشاره ای به «استون بدبخت» کرده بود.
جانس به لحن زننده و متهم کننده پرسید: «چرا استون بدبخت؟»
دکتر فورستر گفته بود: «خیلی درد می کشد. غده ای... بزرگترین ترحمی که می توان به او کرد مرگ است.»
در تاریک و روشن با ناآسودگی به باغ رفت. در نور ماه ساعت آفتابی شبیه قیافه به کفن پوشیده کسی بود که در مدخل باغچه گل سرخ مرده باشد ... ناگهان صدای فریاد دادرسی استون به گوش او رسیده بود... شرحی که می داد در اینجا بیش از پیش مغشوش شد. ظاهرا مستقیم به اتاق خود دویده و هفت تیر را بیرون آورده بود. این هم با طرز عمل جانس جور در می آمد که کلید کشو را فراموش کرده بود کجا گذاشته و مدتی دنبال آن گشته بود بالاخره هم در جیب خود پیدا کرده بود. بار دیگر فریاد انباشته از درد استون را شنیده بود. از میان اتاق نشیمن خود را دوان دوان به ساختمان دیگر رسانده به طرف پلکان دویده بود - بوی زننده و شیرین کلر و فورم در دالان پیچیده بود و دکتر فورستر پای پله ها به نگهبانی ایستاده
جانس به لحن زننده و متهم کننده پرسید: «چرا استون بدبخت؟»
دکتر فورستر گفته بود: «خیلی درد می کشد. غده ای... بزرگترین ترحمی که می توان به او کرد مرگ است.»
در تاریک و روشن با ناآسودگی به باغ رفت. در نور ماه ساعت آفتابی شبیه قیافه به کفن پوشیده کسی بود که در مدخل باغچه گل سرخ مرده باشد ... ناگهان صدای فریاد دادرسی استون به گوش او رسیده بود... شرحی که می داد در اینجا بیش از پیش مغشوش شد. ظاهرا مستقیم به اتاق خود دویده و هفت تیر را بیرون آورده بود. این هم با طرز عمل جانس جور در می آمد که کلید کشو را فراموش کرده بود کجا گذاشته و مدتی دنبال آن گشته بود بالاخره هم در جیب خود پیدا کرده بود. بار دیگر فریاد انباشته از درد استون را شنیده بود. از میان اتاق نشیمن خود را دوان دوان به ساختمان دیگر رسانده به طرف پلکان دویده بود - بوی زننده و شیرین کلر و فورم در دالان پیچیده بود و دکتر فورستر پای پله ها به نگهبانی ایستاده