روی هم رفته چندان دیوانه نبود.
جسد دکتر فورستر زیر پلکان افتاده بود و برای عبور مجبور شده بودند از روی آن بگذرند. تله ششم دکتر را گیر انداخته بود: عشق به همنوع و نه عشق به میهن، عشقش که به نحوی شگفت آور در دل جانس محترم و مهربان پرست مشتعل شده بود. دکتر زیاده از حد به جانس اطمینان داشت. متوجه نشده بود که به احترام کمتر از ترس می توان اعتماد کرد. چون ممکن است شخص کسی را که مورد احترام اوست بکشد اما حاضر نشود که گرفتار پلیس شود. وقتی که جانس چشمانش را بسته و ماشه را کشیده بود (هفت تیر را یک بار از دیویس ضبط کرده چند ماه در یک کشو گذارده درش را قفل کرده بودند) مردی را که مورد احترام او بود نابود نکرده بود_ بلکه او را از سلسله محاکمات قانونی و از خامی های داستان و جهل عمیق قضاوت و نابرازندگی متکی شدن به رأی سطحی دوازده نفر که به حکم قرعه انتخاب می شدند نجات بخشیده بود. اگر عشق به همنوع مانع آن می شد که بگذارد او شریک بی صدای از میان بردن استون شود، شکل و نوع این مانع شدن را نیز عشق املا می کرد.
از لحظه فرار رو دکتر فورستر نشان داده بود که وضعش درهم شده است. به نحو توضیح ناپذیری از احضار پلیس اکراه داشته و از سرنوشت استون نیز ناراحت به نظر می رسیده است. چند بار با پول مشاوراتی کرده بود که جانس را به آن راه نداده بودند... بعد از ظهر هم تلفنی با لندن صحبت کرده بود. جانس نامه ای به پست داده بود و ناگزیر متوجه شده بود که کسی از خارج مراقب آسایشگاه است. در دهکده یک اتومبیل پلیس را که از مرکز بلوک آمده بود دیده بود. به حیرت افتاده بود...
در مراجعت با پول برخورد کرده بود. قطعا پول هم آن وقایع را دیده بود. تمامی توهمات و انزجارات چند روز اخیر به جانس هجوم آورده بودند. اکنون که روی صندلی دسته دار اتاق نشیمن، گرفتار شور پشیمانی نشسته بود، نمی توانست توضیح دهد که چگونه تمامی
جسد دکتر فورستر زیر پلکان افتاده بود و برای عبور مجبور شده بودند از روی آن بگذرند. تله ششم دکتر را گیر انداخته بود: عشق به همنوع و نه عشق به میهن، عشقش که به نحوی شگفت آور در دل جانس محترم و مهربان پرست مشتعل شده بود. دکتر زیاده از حد به جانس اطمینان داشت. متوجه نشده بود که به احترام کمتر از ترس می توان اعتماد کرد. چون ممکن است شخص کسی را که مورد احترام اوست بکشد اما حاضر نشود که گرفتار پلیس شود. وقتی که جانس چشمانش را بسته و ماشه را کشیده بود (هفت تیر را یک بار از دیویس ضبط کرده چند ماه در یک کشو گذارده درش را قفل کرده بودند) مردی را که مورد احترام او بود نابود نکرده بود_ بلکه او را از سلسله محاکمات قانونی و از خامی های داستان و جهل عمیق قضاوت و نابرازندگی متکی شدن به رأی سطحی دوازده نفر که به حکم قرعه انتخاب می شدند نجات بخشیده بود. اگر عشق به همنوع مانع آن می شد که بگذارد او شریک بی صدای از میان بردن استون شود، شکل و نوع این مانع شدن را نیز عشق املا می کرد.
از لحظه فرار رو دکتر فورستر نشان داده بود که وضعش درهم شده است. به نحو توضیح ناپذیری از احضار پلیس اکراه داشته و از سرنوشت استون نیز ناراحت به نظر می رسیده است. چند بار با پول مشاوراتی کرده بود که جانس را به آن راه نداده بودند... بعد از ظهر هم تلفنی با لندن صحبت کرده بود. جانس نامه ای به پست داده بود و ناگزیر متوجه شده بود که کسی از خارج مراقب آسایشگاه است. در دهکده یک اتومبیل پلیس را که از مرکز بلوک آمده بود دیده بود. به حیرت افتاده بود...
در مراجعت با پول برخورد کرده بود. قطعا پول هم آن وقایع را دیده بود. تمامی توهمات و انزجارات چند روز اخیر به جانس هجوم آورده بودند. اکنون که روی صندلی دسته دار اتاق نشیمن، گرفتار شور پشیمانی نشسته بود، نمی توانست توضیح دهد که چگونه تمامی