آقای پر نتیس گفت: «تو کدام احمقی هستی؟» و با اکراه عذر خواست. «معذرت می خواهم. تصور می کنم شما اسقف هستین.»
«بله. اسم من سینکلر است.»
«شما نباید اینجا باشید.»
آقای سینکلر جمله او را اصلاح کرد: «مجبور بودم باشم. وقتی دنبال من فرستادند آقای دکتر فورستر هنوز زنده بود. از مریدان من بود.» و با لحن سرزنش آمیز ملایمی افزود:
«می دانید که، در میدان جنگ هم جای ما هست.»
«بله، بله، راست است. اما در باره این اجساد هیچ تحقیق رسمی نمی شود. دم در آن اتومبیل شما بود؟»
«بله.»
«بسیار خوب، لطفا تشریف ببرید به منزل و همانجا بمانید تا کار ما اینجا...»
«البته. من نمی خواهم مانع کار شما بشوم.»
رو او را می پایید: هیکل سیاهپوش استوانه شکل، یقه گرد آهاری که زیر چراغ برق می درخشید، چهره هوشمند بشاش. آقای سینکلر آهسته به او گفت: «ما با هم ملاقات نکرده ایم ...؟» و نگاه جسوری به او کرد.
رو گفت: «نه.»
«شاید یکی از بیماران اینجا بوده اید؟»
«بله، بودم.»
آقای سینکلر با شعف عصبی گفت: «همین. باید همین طور باشد. من یقین داشتم که بک جایی... شاید در یکی از مجالس اجتماعی دکتر. شب به خیر .»
رو برگشت و بار دیگر مردی را که هیچ احساس درد نکرده بود تماشا کرد. به یادش آمد که چگونه با حال مشتاق و مأیوس قدم میان گل استخر نهاده و بعد مثل بچه ترسیده به طرف باغچه سبزیکاری فرار کرده بود. همیشه اعتقاد داشت که خیانتی در کار است. اما
«بله. اسم من سینکلر است.»
«شما نباید اینجا باشید.»
آقای سینکلر جمله او را اصلاح کرد: «مجبور بودم باشم. وقتی دنبال من فرستادند آقای دکتر فورستر هنوز زنده بود. از مریدان من بود.» و با لحن سرزنش آمیز ملایمی افزود:
«می دانید که، در میدان جنگ هم جای ما هست.»
«بله، بله، راست است. اما در باره این اجساد هیچ تحقیق رسمی نمی شود. دم در آن اتومبیل شما بود؟»
«بله.»
«بسیار خوب، لطفا تشریف ببرید به منزل و همانجا بمانید تا کار ما اینجا...»
«البته. من نمی خواهم مانع کار شما بشوم.»
رو او را می پایید: هیکل سیاهپوش استوانه شکل، یقه گرد آهاری که زیر چراغ برق می درخشید، چهره هوشمند بشاش. آقای سینکلر آهسته به او گفت: «ما با هم ملاقات نکرده ایم ...؟» و نگاه جسوری به او کرد.
رو گفت: «نه.»
«شاید یکی از بیماران اینجا بوده اید؟»
«بله، بودم.»
آقای سینکلر با شعف عصبی گفت: «همین. باید همین طور باشد. من یقین داشتم که بک جایی... شاید در یکی از مجالس اجتماعی دکتر. شب به خیر .»
رو برگشت و بار دیگر مردی را که هیچ احساس درد نکرده بود تماشا کرد. به یادش آمد که چگونه با حال مشتاق و مأیوس قدم میان گل استخر نهاده و بعد مثل بچه ترسیده به طرف باغچه سبزیکاری فرار کرده بود. همیشه اعتقاد داشت که خیانتی در کار است. اما