3
مثل نمایشنامه های دورۂ الیزابت کشتار شده بود. تنها رو بود که هیچ احساس ناراحتی نمی کرد_ تا وقتی که استون را دید. اجساد در هر محل که پیدا شده بودند قرار داشتند. استون در نیم تنه آستین بلند با دستهای بسته و اسفنج داروی بیهوشی در کنارش و بدن پیچ و تاب خورده بر اثر کوشش نومیدانه ای که برای به کار بردن دست هایش کرده بود کف اتاق افتاده بود. رو گفت: «هیچ فرصت دفاع نداشته .» این همان دالان بود که رو مثل بچه ای که قاعده مدرسه را زیر پا بگذارد با حال آمیخته به هیجان در آن گذشته بود؛ و در همان دالان همینکه از میان در باز نگاه کرد از حال کودکی بیرون آمد. فهمید که ماجراها از طرح کتابها پیروی نمی کردند و همیشه پایان ماجرا شیرین نیست و جنبش دردناک رحم را احساس کرد که از او می خواست کاری بکند و به او می گفت که انسان نمی تواند بگذارد هر چیز به حالی که هست بماند در حالی که افراد بی گناه در ترس و وحشت برای نفس کشیدن تقلا کنند و بدون علت بمیرند. آهسته گفت: «دلم می خواهد ... چقدر دلم می خواهد...» و احساس کرد که ظلم، آن دوست آزموده و قدیم رحم، در کنار رحم بیدار شده است.
صدای ناآشنایی گفت: «جای شکرش باقی است که هیچ احساس درد نکرده.» جمله احمقانه و از خود راضی و نادرست اعصاب همه را آرزد.
مثل نمایشنامه های دورۂ الیزابت کشتار شده بود. تنها رو بود که هیچ احساس ناراحتی نمی کرد_ تا وقتی که استون را دید. اجساد در هر محل که پیدا شده بودند قرار داشتند. استون در نیم تنه آستین بلند با دستهای بسته و اسفنج داروی بیهوشی در کنارش و بدن پیچ و تاب خورده بر اثر کوشش نومیدانه ای که برای به کار بردن دست هایش کرده بود کف اتاق افتاده بود. رو گفت: «هیچ فرصت دفاع نداشته .» این همان دالان بود که رو مثل بچه ای که قاعده مدرسه را زیر پا بگذارد با حال آمیخته به هیجان در آن گذشته بود؛ و در همان دالان همینکه از میان در باز نگاه کرد از حال کودکی بیرون آمد. فهمید که ماجراها از طرح کتابها پیروی نمی کردند و همیشه پایان ماجرا شیرین نیست و جنبش دردناک رحم را احساس کرد که از او می خواست کاری بکند و به او می گفت که انسان نمی تواند بگذارد هر چیز به حالی که هست بماند در حالی که افراد بی گناه در ترس و وحشت برای نفس کشیدن تقلا کنند و بدون علت بمیرند. آهسته گفت: «دلم می خواهد ... چقدر دلم می خواهد...» و احساس کرد که ظلم، آن دوست آزموده و قدیم رحم، در کنار رحم بیدار شده است.
صدای ناآشنایی گفت: «جای شکرش باقی است که هیچ احساس درد نکرده.» جمله احمقانه و از خود راضی و نادرست اعصاب همه را آرزد.