پرنتیس این اتومبیل نبود بلکه یک اتومبیل کهنه اسقاط را که شیشه جلو آن ترک خورده و لک و پیس بود نشان میداد. یکی از آن اتومبیلها که با صدها هم نوع خود در دشتهای دور افتاده در نزدیکی شاهراه خوابیده اند – هر که بتواند آنها را از جایشان تکان بدهد و ببرد فقط پنج لیره بهای یک اتومبیل را باید بپردازد.
«آن اتومبیل، قربان آن اتومبیل مال کشیش است.»
آقای پرنتیس با شدت گفت: «مجلس میهمانی بر پا کرده اید؟»
«اوه، خیر، قربان. اما چون یکی از این عده هنوز زنده بود فکر کردیم حق مطلب این است که به اسقف خبر بدهیم.»
آقای پرنتیس با لحن غمزده ای گفت: «مثل اینکه اتفاقاتی افتاده .» از پیش از رسیدن ایشان باران می بارید، و پلیس سعی داشت با چراغ دستی ایشان را از میان حوضچه هایی که در وسط شنها درست شده بودند بگذراند و به طرف پله های سنگی و در هشتی هدایت کند.
در اتاق نشیمن که مجلات مصور و براق روی هم توده می شدند و دیویس عادت کرده بود در گوشه آن گریه کند و دو مرد عصبی سر بازی شطر نج خشمگین می شدند. جانس روی صندلی دسته دار نشسته سرش را میان دو دست گرفته بود. رو نزد او رفت. گفت، «جانس» و جانس سر بلند کرد. گفت: «چه مرد بزرگی بود... چه مرد بزرگی بود...»
«بود؟»
«کشتمش.»
«آن اتومبیل، قربان آن اتومبیل مال کشیش است.»
آقای پرنتیس با شدت گفت: «مجلس میهمانی بر پا کرده اید؟»
«اوه، خیر، قربان. اما چون یکی از این عده هنوز زنده بود فکر کردیم حق مطلب این است که به اسقف خبر بدهیم.»
آقای پرنتیس با لحن غمزده ای گفت: «مثل اینکه اتفاقاتی افتاده .» از پیش از رسیدن ایشان باران می بارید، و پلیس سعی داشت با چراغ دستی ایشان را از میان حوضچه هایی که در وسط شنها درست شده بودند بگذراند و به طرف پله های سنگی و در هشتی هدایت کند.
در اتاق نشیمن که مجلات مصور و براق روی هم توده می شدند و دیویس عادت کرده بود در گوشه آن گریه کند و دو مرد عصبی سر بازی شطر نج خشمگین می شدند. جانس روی صندلی دسته دار نشسته سرش را میان دو دست گرفته بود. رو نزد او رفت. گفت، «جانس» و جانس سر بلند کرد. گفت: «چه مرد بزرگی بود... چه مرد بزرگی بود...»
«بود؟»
«کشتمش.»