نام کتاب: وزارت ترس
او از بیرون به چیزی نگاه می کرد که فقط از داخل دیده بود. نوک درخت سیبی که زمینه اش آسمان بود همان درخت سیب نبود که گرد تنه خود سایه می انداخت. پلیسی کنار در اتومبیل ایستاد. گفت:«اسمتان، آقا؟»
آقای پر نتیس کارتش را نشان داد. پرسید: «همه چیز رو به راه است؟»
«کاملا خیر ، قربان. رئیس آگاهی داخل عمارت است.»
اتومبیل را گذاشتند و راه افتادند. دسته مشکوک کوچکی بودند که از میان دروازه های بزرگ می گذشتند. هیچ ظاهر آمرانه ای نداشتند؛ بر اثر سفر طولانی بدنشان خشک و روحشان خسته شده بود: به دسته سیاحان شگفت زده شبیه بودند که پیشخدمت مخصوص ایشان را دور نشیمن گاه خانوادگی به تماشا برده باشد. فرد پلیس هم چنان می گفت: «از این طرف، قربان» و نور چراغ دستیش را به زمین می انداخت، اما غیر از یک راه نبود.
این گونه باز گشتن در نظر رو عجیب بود. عمارت بزرگی ساکت بود، و فواره هم ساکت بود. قطعا کسی کلیدی که جریان را تنظیم می کرد بسته بود. فقط در دو اتاق چراغ می سوخت. و این محلی بود که رو چندین ماه به شادی و با آرامشی فوق العاده در آن زندگی کرده بود. بر اثر انفجار یک بمب این صحنه ناگهان به دنباله زندگی دوران کودکی او پیوند خورده بود. نیمی از زندگی او که به خاطرش مانده بود در اینجا گذشته بود. اکنون که به صورت دشمن باز آمده بود، احساس شرمزدگی می کرد. گفت: «اگر مانعی ندارد. من ترجیح میدهم با دکتر فورستر رو به رو نشوم...»
پلیسی که چراغ دستی داشت گفت: «هیچ وحشت نداشته باشید قربان ،کاملا مرتب است.»
آقای پرنتیس به حرف پلیس گوش نمی کرد. گفت: «آن اتومبیل مال چه کسی است؟»
یک فورد هشت سیلندر در مدخل ایستاده بود _ اما منظور آقای

صفحه 224 از 279