آن مرد پیر بزرگوار است.»
«نه، من هرگز این اسم را نشنیده ام... فکر نمی کنم شنیده باشم.»
از فراز دشتهای مسطح تاریک جغدی نالید، نور چراغهای جلو اتومبیل فقط پر چینهای نزدیک را روشن می کرد و هیچ به اعماق تاریکی نمیرسید: شبیه حاشیه رنگین کنار قسمت های کشف نشده نقشه بود.در میان قبایل ناشناس آن قسمتها زنی بچه می زایید، موشها پوزه هایشان را توی گونی ها می کردند، پیرمردی در حال نزع بود، دو نفر زیر نور چراغ نخستین بار یکدیگر را می دیدند، هر چیز در آن تاریکی آنقدر اهمیت داشت که کاری که ایشان در پیش داشتند به پای آن نمی رسید. این تعقیب شدید ظاهری، این ماجرای قلابی که به سرعت ساعتی هفتاد کیلومتر در کناره تجارب عمیق و طبیعی و معمولی بشر بتازند در قبال آنها اهمیتی نداشت. رو احساس کرد که دلش برای پیوستن به آن مردم پر می زند: دنیای مردمی که خانه و بچه و عشق و آرام داشتند و با ترسها و اضطرابهای نامعین همسایه خود سهیم بودند. نام و اندیشه آنا را مثل نامه پنهانی که همین وعده را در بر داشته باشد با خود می برد. اشتیاق او مثل نخستین جنبشهای پختگی بود که با یک تجربه نادر ناگهان از حال مطلوبی سقوط می کند.
آقای پرنتیس گفت: «به همین زودی هر خبری هست می فهمیم .اگر در اینجا پیدا نکنیم» - قیافه قوز کرده و نومید او خستگی تسلیم را نشان می داد.
کسی از مسافتی جلوتر مشعلی را بالا و پایین می برد.
آقای پرنتیس گفت:«احمقها چه کار دارند می کنند؟ اعلان می کنند... خیال نمی کنند هیچ آدم ناشناسی بدون قطب نما راهش را اینجاها پیدا کند.»
آهسته از کنار دیوار بلندی پیش رفتند و بیرون دروازه های بزرگی قرون وسطایی توقف کردند. به چشم رو آشنا نمی آمد، چون
«نه، من هرگز این اسم را نشنیده ام... فکر نمی کنم شنیده باشم.»
از فراز دشتهای مسطح تاریک جغدی نالید، نور چراغهای جلو اتومبیل فقط پر چینهای نزدیک را روشن می کرد و هیچ به اعماق تاریکی نمیرسید: شبیه حاشیه رنگین کنار قسمت های کشف نشده نقشه بود.در میان قبایل ناشناس آن قسمتها زنی بچه می زایید، موشها پوزه هایشان را توی گونی ها می کردند، پیرمردی در حال نزع بود، دو نفر زیر نور چراغ نخستین بار یکدیگر را می دیدند، هر چیز در آن تاریکی آنقدر اهمیت داشت که کاری که ایشان در پیش داشتند به پای آن نمی رسید. این تعقیب شدید ظاهری، این ماجرای قلابی که به سرعت ساعتی هفتاد کیلومتر در کناره تجارب عمیق و طبیعی و معمولی بشر بتازند در قبال آنها اهمیتی نداشت. رو احساس کرد که دلش برای پیوستن به آن مردم پر می زند: دنیای مردمی که خانه و بچه و عشق و آرام داشتند و با ترسها و اضطرابهای نامعین همسایه خود سهیم بودند. نام و اندیشه آنا را مثل نامه پنهانی که همین وعده را در بر داشته باشد با خود می برد. اشتیاق او مثل نخستین جنبشهای پختگی بود که با یک تجربه نادر ناگهان از حال مطلوبی سقوط می کند.
آقای پرنتیس گفت: «به همین زودی هر خبری هست می فهمیم .اگر در اینجا پیدا نکنیم» - قیافه قوز کرده و نومید او خستگی تسلیم را نشان می داد.
کسی از مسافتی جلوتر مشعلی را بالا و پایین می برد.
آقای پرنتیس گفت:«احمقها چه کار دارند می کنند؟ اعلان می کنند... خیال نمی کنند هیچ آدم ناشناسی بدون قطب نما راهش را اینجاها پیدا کند.»
آهسته از کنار دیوار بلندی پیش رفتند و بیرون دروازه های بزرگی قرون وسطایی توقف کردند. به چشم رو آشنا نمی آمد، چون