می گفتند: «کسی رد نخواهد شد» نه اینکه : «ما دیگر در این اتاق و در این خانه نخواهیم خوابید.» رنج و عذاب را درک نمی کرد چون از یاد برده بود که خود بسیار رنج کشیده است.
رو گفت: «به هر صورت چیزی نمی تواند آنجا اتفاق افتاده باشد . پلیس محلی ...»
آقای پرنتیس با تلخکامی گفت: «انگلستان مملکت زیبایی است . این کلیساهای نورمان، آن قبرهای قدیم ، سبزی دهکده ها و خانه های روستایی و خانه افراد پلیس با باغچه کوچکش. معمولا افراد پلیس هر سال جایزه ای برای درشتی کلم پرورده خودشان می برند...»
«اما پلیس محلی...»
«رئیس پلیس محل بیست سال پیش در ارتش هند خدمت کرده. آدم خوبی است. شراب شیرین را دوست دارد. زیاده از حد درباره هنگ خودش حرف می زند، اما وقتی صحبت از پشتیبانی از هر هدف عالی در میان باشد می توان به او اعتماد کرد. رئیس آگاهی ... او هم یک وقتی آدم خوبی بوده، اما اگر در لندن مانده بود تا چند سال دیگر او را بازنشسته می کردند، این است که تا فرصت پیدا کرده خودش را به آن حدود منتقل کرده است. چون آدم شرافتمندی بوده نخواسته با رشوه گرفتن از قمار بازها برای روز پیری چیزی کنار بگذارد. منتها البته در بلوکات کوچک اتفاقی نمی افتد که ذهن اشخاص تیز بماند. همین توقیف مستها و تعقیب آشغال دزدها. قاضی دیوان تمیز هم این بلوک را بواسطه نداشتن جرمهای بزرگ تشویق می کند.»
«تمامشان را می شناسید؟»
«اینها را نمی شناسم. اما انگلستان را کسی بشناسد می تواند باقی را حدس بزند. آنوقت در میان این صلح، چون در وقت جنگ هم در این بلوکات صلح است، فرد جانی تیز هوش گمراه بی شرف جاه طلب تحصیل کرده قدم می گذارد. آن جور که در بلوک جنایت را می شناسند اصلا این آدم جانی نیست. نه دزدی می کند نه مست می شود؛ و اگر آدم بکشد چون پنجاه سال است در بلوک آدمکشی نشده
رو گفت: «به هر صورت چیزی نمی تواند آنجا اتفاق افتاده باشد . پلیس محلی ...»
آقای پرنتیس با تلخکامی گفت: «انگلستان مملکت زیبایی است . این کلیساهای نورمان، آن قبرهای قدیم ، سبزی دهکده ها و خانه های روستایی و خانه افراد پلیس با باغچه کوچکش. معمولا افراد پلیس هر سال جایزه ای برای درشتی کلم پرورده خودشان می برند...»
«اما پلیس محلی...»
«رئیس پلیس محل بیست سال پیش در ارتش هند خدمت کرده. آدم خوبی است. شراب شیرین را دوست دارد. زیاده از حد درباره هنگ خودش حرف می زند، اما وقتی صحبت از پشتیبانی از هر هدف عالی در میان باشد می توان به او اعتماد کرد. رئیس آگاهی ... او هم یک وقتی آدم خوبی بوده، اما اگر در لندن مانده بود تا چند سال دیگر او را بازنشسته می کردند، این است که تا فرصت پیدا کرده خودش را به آن حدود منتقل کرده است. چون آدم شرافتمندی بوده نخواسته با رشوه گرفتن از قمار بازها برای روز پیری چیزی کنار بگذارد. منتها البته در بلوکات کوچک اتفاقی نمی افتد که ذهن اشخاص تیز بماند. همین توقیف مستها و تعقیب آشغال دزدها. قاضی دیوان تمیز هم این بلوک را بواسطه نداشتن جرمهای بزرگ تشویق می کند.»
«تمامشان را می شناسید؟»
«اینها را نمی شناسم. اما انگلستان را کسی بشناسد می تواند باقی را حدس بزند. آنوقت در میان این صلح، چون در وقت جنگ هم در این بلوکات صلح است، فرد جانی تیز هوش گمراه بی شرف جاه طلب تحصیل کرده قدم می گذارد. آن جور که در بلوک جنایت را می شناسند اصلا این آدم جانی نیست. نه دزدی می کند نه مست می شود؛ و اگر آدم بکشد چون پنجاه سال است در بلوک آدمکشی نشده