نام کتاب: وزارت ترس
و خانم بلرز چندین قوطی کرم داشت. با لذتی بدسگالانه بالشهای او را شخصا پاره می کرد. کتاب براقی روی میز کنار تخت خواب کنار چراغ خواب صورتی رنگی بود به اسم عشق در مشرق زمین - پرنتیس شیرازه کتاب را درید و پایه چراغ را از هم گسیخت. تنها بلند شدن صدای بوق اتومبیل او را از تخریب بازداشت؛ گفت: «رو، من شما را باید با خودم ببرم، برای تشخیص.» و با سه خیز و یک جست از پله ها به زیر رفت. خانم بلرز اکنون در اتاق نشیمن می گریست و یکی از کارآگاهان برای او چای درست کرده بود.
آقای پرنتیس گفت: «این کار های احمقانه یعنی چه؟» مثل آن بود که بخواهد به دستیاران نرم دل خود سر مشقی از کمال نشان دهد. گفت: «این خانم هیچ دردی ندارد. اگر حاضر به حرف زدن نشد پوست این خانه را زنده زنده بکنید.» چنان بود که از شور نفرت و شاید نومیدی آکنده باشد. فنجانی را که خانم بلرز در شرف نوشیدن چای از آن بود برداشت و محتوی آن را روی فرش ریخت. خانم بلرز جیغ کشید: «شما هیچ حق ندارید...»
آقای پر نتیس با شدت گفت: «خانم، این بهترین سرویس چای شماست؟» و به فنجان چینی آبی رنگ ظریف پروسی چشمک خفیفی زد.
خانم بلرز با لحن التماس آمیز گفت: «بگذاریدش روی میز.» اما هنوز حرف او تمام نشده آقای پرنتیس فنجان را به دیوار کوبیده و خرد کرده بود. به مأمور خود توضیح داد که «دستگیره ها مجوفند. ما نمی دانیم این فیلمها چقدر کوچکند. باید خانه را زیر و رو کنید.»
خانم بلرز با دندان فشرده گفت: «بابت این کار تنبیه می شوی.»
«خیر خانم. این شما هستید که تنبیه می شوید. اطلاعات به دشمن دادن جرمی است که مجازاتش اعدام است.»
«زنها را دار نمی زنند. این جنگ سابق نیست.»
آقای پرنتیس به هشتی رسیده بود. از همان جا گفت: «بیش از آنچه در روزنامه ها می خوانید، زنها را به دار می آویزیم.»

صفحه 219 از 279