ذهن خود را متوجه آن اتاق کرده می خواست دلیل سکوت را کشف کند .
پر نتیس مجددا گفت: «جواب بدهید. خانم.»
جربزه خانم بلرز با آن خیاط خیلی فرق داشت. از سر اطاعت به زحمت خودش را بلند کرد، و همچنان که حرکت می کرد صدای بهم خوردن فلزات از او برمی خاست. یک لحظه بین دیوار و میز گیر کرد، و عمامه روی یک چشمش سرید. گفت: «الو، شما که هستید؟»
سه نفر مرد که در اتاق بودند بدون حرکت ایستاده نفسشان را حبس کرده بودند. ناگهان به نظر آمد که حال خانم بلرز جا آمده است . چنان بود که گویی قدرت خود را احساس می کرد - چون او تنها کسی بود که می توانست صحبت کند. گفت: «آقای دکتر فورستر است. چه به او بگویم؟» گوشی را نزدیک دهان خود گرفته از بالای شانه اش با ایشان صحبت می کرد. با بدخواهی هوشیارانه خیره به ایشان می نگریست و حمق جبلی او مثل خودسازی مخصوص نمایش که او حوصله تکمیل آن را نداشته باشد از صورتش محو شده بود. آقای پرنتیس گوشی را از او گرفت و جایش گذاشت. گفت: «این کار که کردید برایتان گران تمام می شود.»
خانم بلرز سرش را بالا گرفت و گفت: «من که از شما پرسیدم...»
آقای پرنتیس گفت: «فوری یک اتومبیل سریع از اسکاتلندیارد بخواهید. خدا میداند پلیس محلی چه کثافت کاری راه انداخته. تا حالا باید آسایشگاه را گرفته بودند.» به یکی از مأموران گفت : «مواظب باشید این خانم گلوی خودش را نبرد. گلویش را برای کار دیگری می خواهیم.»
آنگاه آقای پر نتیس با قوه تخریبی به اندازه نارنجک در خانه به راه افتاد و از اتاقی به اتاق دیگر رفت. رنگش سفید شده و خود خشمناک بود. به رو گفت: «آن رفیقتان، اسمش چه بود؟، استون، خیال مرا ناراحت کرده.» بعد گفت: «مادر سگ پیر.» و از آن دهان بزرگ منش بیرون آمدن آن کلمه عجیب بود. در اتاق خواب خانم بلرز یک قوطی کرم را هم بر هم نزده و در هم نکرده باقی نگذاشت -
پر نتیس مجددا گفت: «جواب بدهید. خانم.»
جربزه خانم بلرز با آن خیاط خیلی فرق داشت. از سر اطاعت به زحمت خودش را بلند کرد، و همچنان که حرکت می کرد صدای بهم خوردن فلزات از او برمی خاست. یک لحظه بین دیوار و میز گیر کرد، و عمامه روی یک چشمش سرید. گفت: «الو، شما که هستید؟»
سه نفر مرد که در اتاق بودند بدون حرکت ایستاده نفسشان را حبس کرده بودند. ناگهان به نظر آمد که حال خانم بلرز جا آمده است . چنان بود که گویی قدرت خود را احساس می کرد - چون او تنها کسی بود که می توانست صحبت کند. گفت: «آقای دکتر فورستر است. چه به او بگویم؟» گوشی را نزدیک دهان خود گرفته از بالای شانه اش با ایشان صحبت می کرد. با بدخواهی هوشیارانه خیره به ایشان می نگریست و حمق جبلی او مثل خودسازی مخصوص نمایش که او حوصله تکمیل آن را نداشته باشد از صورتش محو شده بود. آقای پرنتیس گوشی را از او گرفت و جایش گذاشت. گفت: «این کار که کردید برایتان گران تمام می شود.»
خانم بلرز سرش را بالا گرفت و گفت: «من که از شما پرسیدم...»
آقای پرنتیس گفت: «فوری یک اتومبیل سریع از اسکاتلندیارد بخواهید. خدا میداند پلیس محلی چه کثافت کاری راه انداخته. تا حالا باید آسایشگاه را گرفته بودند.» به یکی از مأموران گفت : «مواظب باشید این خانم گلوی خودش را نبرد. گلویش را برای کار دیگری می خواهیم.»
آنگاه آقای پر نتیس با قوه تخریبی به اندازه نارنجک در خانه به راه افتاد و از اتاقی به اتاق دیگر رفت. رنگش سفید شده و خود خشمناک بود. به رو گفت: «آن رفیقتان، اسمش چه بود؟، استون، خیال مرا ناراحت کرده.» بعد گفت: «مادر سگ پیر.» و از آن دهان بزرگ منش بیرون آمدن آن کلمه عجیب بود. در اتاق خواب خانم بلرز یک قوطی کرم را هم بر هم نزده و در هم نکرده باقی نگذاشت -