خطری به عمل می آمد، دست فر به سفید کرده خود را بالا برد و عمامه را مرتب کرد.
«اما آقای کاست... دیگر نمی تواند در جلسات شر کت کند.»
خانم بلرز با احتیاط گفت: «راست است، حالا این آقا را شناختم. ریش مانع شد که اول بشناسم. آن کار آقای کاست شوخی احمقانه ای بود. من اصلا خبر نداشتم. من خیلی از این جاها دور شده بودم.»
«اوه. بله. بله. آقای کاست دیگر از این شوخیها نمی کند.»
«من یقین دارم که منظور از شوخی هیچ گونه آزاری نبوده. شاید آقای کاست از حضور دو ناشناس بدش آمده بود... دسته ما خیلی به هم بستگی دارند. اما آقای کاست هیچ وقت از صمیم قلب به کار ما اعتقاد نداشت.»
«خدا کند که حالا اعتقاد پیدا کرده باشد.» ظاهرا آقای پرنتیس در آن لحظه، به آنچه شور وحشتناک رحم خوانده بود توجهی نداشت . گفت: «باید سعی کنید با کاست تماس بگیرید. خانم بلرز، وقتی تماس گرفتید از او بپرسید چرا گلوی خودش را پاره کرد.»
در آن سکوت موحش و در برابر چشمان برجسته خانم بلرز زنگ تلفن به صدا در آمد. پشت سر هم روی میز تحریر زنگ می زد، و در آن اتاق کوچک مملو از اثاث عده اشخاص آن قدر زیاد بود که کسی نمی توانست سریعا خود را به تلفن برساند. در حافظه رو خاطره ای مثل آدم خواب ناراحت تکان خورد... این اتفاقی بود که قبلا هم افتاده بود.
آقای پرنتیس گفت: «صبر کنید. خانم، شما خودتان جواب بدهید.»
خانم بلرز به تکرار گفت: «گلویش را پاره کرد...»
«کاری غیر از این نمی توانست بکند. مگر اینکه زنده بماند تا دارش بزنیم.»
تلفن همچنان زنگ می زد. چنان بود که گویی کسی از راه دور
«اما آقای کاست... دیگر نمی تواند در جلسات شر کت کند.»
خانم بلرز با احتیاط گفت: «راست است، حالا این آقا را شناختم. ریش مانع شد که اول بشناسم. آن کار آقای کاست شوخی احمقانه ای بود. من اصلا خبر نداشتم. من خیلی از این جاها دور شده بودم.»
«اوه. بله. بله. آقای کاست دیگر از این شوخیها نمی کند.»
«من یقین دارم که منظور از شوخی هیچ گونه آزاری نبوده. شاید آقای کاست از حضور دو ناشناس بدش آمده بود... دسته ما خیلی به هم بستگی دارند. اما آقای کاست هیچ وقت از صمیم قلب به کار ما اعتقاد نداشت.»
«خدا کند که حالا اعتقاد پیدا کرده باشد.» ظاهرا آقای پرنتیس در آن لحظه، به آنچه شور وحشتناک رحم خوانده بود توجهی نداشت . گفت: «باید سعی کنید با کاست تماس بگیرید. خانم بلرز، وقتی تماس گرفتید از او بپرسید چرا گلوی خودش را پاره کرد.»
در آن سکوت موحش و در برابر چشمان برجسته خانم بلرز زنگ تلفن به صدا در آمد. پشت سر هم روی میز تحریر زنگ می زد، و در آن اتاق کوچک مملو از اثاث عده اشخاص آن قدر زیاد بود که کسی نمی توانست سریعا خود را به تلفن برساند. در حافظه رو خاطره ای مثل آدم خواب ناراحت تکان خورد... این اتفاقی بود که قبلا هم افتاده بود.
آقای پرنتیس گفت: «صبر کنید. خانم، شما خودتان جواب بدهید.»
خانم بلرز به تکرار گفت: «گلویش را پاره کرد...»
«کاری غیر از این نمی توانست بکند. مگر اینکه زنده بماند تا دارش بزنیم.»
تلفن همچنان زنگ می زد. چنان بود که گویی کسی از راه دور