نام کتاب: وزارت ترس
گویی در مجلس مهمانی خصوصی ناگهان تیغ ماهی در گلویش گیر کرده است. قطعی بود که با کوشش بسیار خود را آرام و ساکت نگاه داشته بود، و آن یکه ناگهانی عضلات گلوی او را منقبض کرده بود.
آقای پرنتیس تنها کسی بود که از عهده آن وضع بر می آمد. دور میز گشت و با شوخ طبعی چند بار به پشت خانم بلرز کوبید. گفت: «خانم، نفس بکشید، نفس بکشید، حالتان خوب می شود.»
خانم بلرز به ناله گفت: «من هیچ وقت این آدم را ندیده ام. هیچ وقت.»
آقای پرنتیس گفت: «این چه حرفی است، شما فالش را گرفتید. مگر یادتان رفته؟»
بارقه ای از امید نومیدانه در چشمهای بهم بر آمده پیر زد. گفت: «اگر همه این شلوغی را برای فالگیری من راه انداخته اید... بدانید که من فقط به نفع خیریه این کار را می کنم.»
آقای پر نتیس گفت: «البته، ما خودمان هم می دانیم.»
«و من هیچ وقت آینده کسی را هم نمی گویم.»
«ای کاش می توانستیم از آینده همه باخبر شویم ...»
«فقط خصوصیات اخلاقی اشخاص را می گویم.»
آقای پر نتیس گفت: «به اضافه وزن کیکها را.» و به شنیدن آن، همه امید در چشم خانم بلرز خاموش شد. دیگر برای سکوت بسیار دیر شده بود.
آقای پرنتیس با بشاشت ادامه داد: «و آن جلسات احضار ارواح را هم دارید.» گویی میان آن دو یک شوخی خصوصی برقرار بود.
خانم بلرز گفت: «فقط برای تحقیقات علمی»
«هنوز جلسه های شما تشکیل می شود؟»
«روزهای چهارشنبه.»
«غایب زیاد دارید؟»
خانم بلرز با لحن مبهم گفت: «تمام کسانی که حاضر می شوند دوستان شخصی من هستند.» اکنون که سؤالات مجددا در زمینه بی-

صفحه 216 از 279