رحم نمی کنید؟ جوانان نو بالغ رحم را نمی شناسند. رحم مخصوص سنین پختگی است.»
رو گفت: «قاعد تا من زندگی خفه بدون تفریح خشکی داشته ام، و از این جهت اتفاق فعلی مرا به هیجان آورده. حالا که می دانم خودم قاتل نیستم می توانم از...» به دیدن منظره خانه ای که بطور مبهم درخاطر داشت، مثل صحنه ای که در رؤیا دیده باشد، صدایش بند آمد. آن باغچه کوچک که علفهای خودروی آن را نکنده بودند و آن قطعه مجسمه خاکستری که بر زمین افتاده بود و آن در آهنی کوچک که صدا می داد. تمامی پرده ها را کشیده بودند، چنانکه گویی کسی مرده بود، و در باز بود: چنانکه گویی خانه را حراج کرده بودند. آقای پرنتیس گفت: «وقتی ما پیش کاست رفتیم خانم بلرز را اینجا گرفتند.»
تمام محل را سکوت فراگرفته بود. مردی با لباس تیره که می توانست مرده شوی باشد در هشتی ایستاده بود. دری را برای ورود آقای پرنتیس باز کرد و آن دو وارد شدند. این آن اتاق نشیمن نبود که رو به طور مبهم به خاطر داشت، بلکه اتاق ناهارخوری کوچکی بود مملو از صندلیهای زشت و یک میز ناهار خوری که برای آن اتاق بزرگی بود و یک میز تحریر. خانم بلرز بالای میز در صندلی دسته داری نشسته، عمامه سیاهی به سر بسته بود. مردی که در را باز کرد گفت: «هیچ چیز نمی گوید.»
آقای پرنتیس با نوعی احترام غیر واقعی به خانم بلرز سلام گفت.
خانم بلرز جوابی نداد.
آقای پر نتیس گفت: «خانم، برایتان مهمان آورده ام.» و خود را کنار کشید تا خانم بلرز، رو را ببیند.
این حال که شخص خود را موجب وحشت دیگری ببیند آرامش شخص را بر هم می زند. هیچ جای تعجب نیست که تازگی آن برخی افراد را مست می کند. برای رو این احساس وحشت انگیز بود - چنان بود که گویی ناگهان خود را قادر به اجرای کارهای زشت بیابد. خانم بلرز همان طور که به نحو مضحکی بالای میز نشسته بود نفسش گر فت:
رو گفت: «قاعد تا من زندگی خفه بدون تفریح خشکی داشته ام، و از این جهت اتفاق فعلی مرا به هیجان آورده. حالا که می دانم خودم قاتل نیستم می توانم از...» به دیدن منظره خانه ای که بطور مبهم درخاطر داشت، مثل صحنه ای که در رؤیا دیده باشد، صدایش بند آمد. آن باغچه کوچک که علفهای خودروی آن را نکنده بودند و آن قطعه مجسمه خاکستری که بر زمین افتاده بود و آن در آهنی کوچک که صدا می داد. تمامی پرده ها را کشیده بودند، چنانکه گویی کسی مرده بود، و در باز بود: چنانکه گویی خانه را حراج کرده بودند. آقای پرنتیس گفت: «وقتی ما پیش کاست رفتیم خانم بلرز را اینجا گرفتند.»
تمام محل را سکوت فراگرفته بود. مردی با لباس تیره که می توانست مرده شوی باشد در هشتی ایستاده بود. دری را برای ورود آقای پرنتیس باز کرد و آن دو وارد شدند. این آن اتاق نشیمن نبود که رو به طور مبهم به خاطر داشت، بلکه اتاق ناهارخوری کوچکی بود مملو از صندلیهای زشت و یک میز ناهار خوری که برای آن اتاق بزرگی بود و یک میز تحریر. خانم بلرز بالای میز در صندلی دسته داری نشسته، عمامه سیاهی به سر بسته بود. مردی که در را باز کرد گفت: «هیچ چیز نمی گوید.»
آقای پرنتیس با نوعی احترام غیر واقعی به خانم بلرز سلام گفت.
خانم بلرز جوابی نداد.
آقای پر نتیس گفت: «خانم، برایتان مهمان آورده ام.» و خود را کنار کشید تا خانم بلرز، رو را ببیند.
این حال که شخص خود را موجب وحشت دیگری ببیند آرامش شخص را بر هم می زند. هیچ جای تعجب نیست که تازگی آن برخی افراد را مست می کند. برای رو این احساس وحشت انگیز بود - چنان بود که گویی ناگهان خود را قادر به اجرای کارهای زشت بیابد. خانم بلرز همان طور که به نحو مضحکی بالای میز نشسته بود نفسش گر فت: