یکه خورده آقای بریجز و چشمان بیرون زده دیویس را می دید. داد زد: «زود کلاهت را بده» و کلاه نمدی را از دست دیویس ربود و با همان محکم به شیشه در کوفت و آن را شکست.
از زیر پاره های یخ مانند شیشه کاست - تراورس - فورد را می دید. روی صندلی دسته دار مخصوص مشتریها رو به روی آینه بلند سه بر نشسته رو به جلو خم شده بود، و در حالی که قیچی بزرگی را محکم میان زانوان گرفته بود، با یک نوک قیچی گلوی خود را سوراخ کرده آن را ثابت نگاه داشته بود. این مرگ مرگ رومی بود.
رو اندیشید که: این بار واقعا او را کشتم، و آن صدای آرام احترام آمیز اما آمرانه را شنید که در تلفن می گفت: «من شخصا هیچ امیدی ندارم. ابدأ امید ندارم.»
از زیر پاره های یخ مانند شیشه کاست - تراورس - فورد را می دید. روی صندلی دسته دار مخصوص مشتریها رو به روی آینه بلند سه بر نشسته رو به جلو خم شده بود، و در حالی که قیچی بزرگی را محکم میان زانوان گرفته بود، با یک نوک قیچی گلوی خود را سوراخ کرده آن را ثابت نگاه داشته بود. این مرگ مرگ رومی بود.
رو اندیشید که: این بار واقعا او را کشتم، و آن صدای آرام احترام آمیز اما آمرانه را شنید که در تلفن می گفت: «من شخصا هیچ امیدی ندارم. ابدأ امید ندارم.»