«خیر، آقا.»
«من تصور کردم...»
«آقای بریجز ، خواهش می کنم ببینید این آقا چه فرمایشی دارند.»
«چشم، آقای فورد.»
دست از روی دهانه گوشی پس رفت و آقای فورد آرام استوار و با لحن آمرانه به صحبت خود ادامه داد: «خیر أقا. من در آخرین لحظه متوجه شدم که نمی توانیم شلوار را از نو بدوزیم. صحبت کوپن نیست، آقا. آن طرح پارچه دیگر پیدا نمی شود. دیگر هیچ نیست.» بار دیگر چشمانش با چشمان رو مصادف شد و مثل دست آدم کور روی برجستگیهای صورتش دوید. در تلفن گفت: «من شخصا هیچ امید ندارم. ابدأ امیدی ندارم.» گوشی را گذاشت و اندکی در طول بساط پیش رفت. گفت: «آقای بریجز، خواهش می کنم یکی دو دقیقه با این کار نکنید...» و قیچی بزرگی ماهوت بری را برداشت.
«خواهش می کنم، آقای فورد.»
کاست بدون آن که کلمه دیگری بر زبان آورد و بدون این که مجددا نگاهی به طرف رو بیندازد از کنار رو رد شد و از وسط راهرو داخلی بدون شتاب، با حال جدی و حرفه ای، به سنگینی سنگ، راه افتاد. رو تند بر خاست؛ احساس کرد که اگر قرار باشد تمام نقشه نقش بر آب نشود همان موقع باید کاری بکنند. از پشت سر هیکلی که دور می شد فریاد زد: «کاست، کاست.» و تنها در آن موقع بود که آرامش بی نهایت و تعمد آن هیکل قیچی به دست با آن نگاه خیره که گرد صورت او دیده بود، به نظرش عجیب آمد ... همینکه کاست وارد یکی از اتاقکها شد، رو به حال اخطار فریاد زد:
«پرنتیس.»
اما آن اتاقک همان نبود که آقای پر نتیس از آن بیرون آمد. پر نتیس با پیراهن ابریشمی که تنش بود سراسیمه از انتهای دیگر راهرو بیرون آمد. پرسید: «چه خبر است؟» اما پیش از سؤال او رو به در دیگر رسیده تقلا می کرد وارد شود. از بالای شانه خود چهره
«من تصور کردم...»
«آقای بریجز ، خواهش می کنم ببینید این آقا چه فرمایشی دارند.»
«چشم، آقای فورد.»
دست از روی دهانه گوشی پس رفت و آقای فورد آرام استوار و با لحن آمرانه به صحبت خود ادامه داد: «خیر أقا. من در آخرین لحظه متوجه شدم که نمی توانیم شلوار را از نو بدوزیم. صحبت کوپن نیست، آقا. آن طرح پارچه دیگر پیدا نمی شود. دیگر هیچ نیست.» بار دیگر چشمانش با چشمان رو مصادف شد و مثل دست آدم کور روی برجستگیهای صورتش دوید. در تلفن گفت: «من شخصا هیچ امید ندارم. ابدأ امیدی ندارم.» گوشی را گذاشت و اندکی در طول بساط پیش رفت. گفت: «آقای بریجز، خواهش می کنم یکی دو دقیقه با این کار نکنید...» و قیچی بزرگی ماهوت بری را برداشت.
«خواهش می کنم، آقای فورد.»
کاست بدون آن که کلمه دیگری بر زبان آورد و بدون این که مجددا نگاهی به طرف رو بیندازد از کنار رو رد شد و از وسط راهرو داخلی بدون شتاب، با حال جدی و حرفه ای، به سنگینی سنگ، راه افتاد. رو تند بر خاست؛ احساس کرد که اگر قرار باشد تمام نقشه نقش بر آب نشود همان موقع باید کاری بکنند. از پشت سر هیکلی که دور می شد فریاد زد: «کاست، کاست.» و تنها در آن موقع بود که آرامش بی نهایت و تعمد آن هیکل قیچی به دست با آن نگاه خیره که گرد صورت او دیده بود، به نظرش عجیب آمد ... همینکه کاست وارد یکی از اتاقکها شد، رو به حال اخطار فریاد زد:
«پرنتیس.»
اما آن اتاقک همان نبود که آقای پر نتیس از آن بیرون آمد. پر نتیس با پیراهن ابریشمی که تنش بود سراسیمه از انتهای دیگر راهرو بیرون آمد. پرسید: «چه خبر است؟» اما پیش از سؤال او رو به در دیگر رسیده تقلا می کرد وارد شود. از بالای شانه خود چهره