انگشتانش را به چیزی که شبیه خون بود می زد.
تلفنی روی بساط بود، آقای فورد گوشی را برداشت و شماره گرفت. صفحه شماره ها رو به روی او قرار داشت. هر بار که انگشت کاست در سوراخی می رفت رو مواظب بود. ب. آ.ت. سه حرف پیش از اعداد همین ها بود. اما یک شماره را چون ناگهان سر بلند کرده نگاه صلح آمیز و متفکر آقای فورد را هنگام شماره گرفتن دیده بود متوجه نشد چه بود. نمی دانست چه باید بکند. آرزو داشت آقای پرنتیس پیدایش بشود.
آقای فورد گفت: «الو. الو. اینجا شر کت پولینگ و کراست و یت است.»
در طول دریچه مغازه هیکل ناراضی مرد کلاه به دست به طرف در می آمد. دستهای رو در دامانش محکم شد. آقای بریجز با حال اندوهباری طاقچه های کم پارچه را جمع می کرد، پشتش به این طرف بود.
آقای فورد داشت می گفت: «لباس را امروز صبح فرستادیم، قربان. امیدوارم برای سفر شما به موقع رسیده باشد.» رضایت خود را با آرامش و با حالی دور از انسانیت تحویل تلفن داد. «خیلی متشکرم، قربان. در امتحان آخری من خودم خیلی راضی بودم.» در حالی که چشمش به دیویس افتاد که با ناراحتی در را باز کرد و وارد شد. در تلفن گفت: «بله، قربان. تصور می کنم یک بار که بپوشید خواهید دید که شانه ها جا می افتند...»
تمام نقشه بر تفصیل آقای پرنتیس نگرفته بود: اعصاب این مرد در هم شکسته بود.
دیویس با دغدغه فریاد زد: «آقای تراورس.»
آقای فورد با کمال دقت دست روی دهانه گوشی گذارد و گفت: «چه فرمودید، آقا؟»
«شما آقای تراورس هستید.» و بعد دیویس که مقابل آن چشمان روشن و آرام خود را گم کرده بود، گفت: «مگر نه نه؟»
تلفنی روی بساط بود، آقای فورد گوشی را برداشت و شماره گرفت. صفحه شماره ها رو به روی او قرار داشت. هر بار که انگشت کاست در سوراخی می رفت رو مواظب بود. ب. آ.ت. سه حرف پیش از اعداد همین ها بود. اما یک شماره را چون ناگهان سر بلند کرده نگاه صلح آمیز و متفکر آقای فورد را هنگام شماره گرفتن دیده بود متوجه نشد چه بود. نمی دانست چه باید بکند. آرزو داشت آقای پرنتیس پیدایش بشود.
آقای فورد گفت: «الو. الو. اینجا شر کت پولینگ و کراست و یت است.»
در طول دریچه مغازه هیکل ناراضی مرد کلاه به دست به طرف در می آمد. دستهای رو در دامانش محکم شد. آقای بریجز با حال اندوهباری طاقچه های کم پارچه را جمع می کرد، پشتش به این طرف بود.
آقای فورد داشت می گفت: «لباس را امروز صبح فرستادیم، قربان. امیدوارم برای سفر شما به موقع رسیده باشد.» رضایت خود را با آرامش و با حالی دور از انسانیت تحویل تلفن داد. «خیلی متشکرم، قربان. در امتحان آخری من خودم خیلی راضی بودم.» در حالی که چشمش به دیویس افتاد که با ناراحتی در را باز کرد و وارد شد. در تلفن گفت: «بله، قربان. تصور می کنم یک بار که بپوشید خواهید دید که شانه ها جا می افتند...»
تمام نقشه بر تفصیل آقای پرنتیس نگرفته بود: اعصاب این مرد در هم شکسته بود.
دیویس با دغدغه فریاد زد: «آقای تراورس.»
آقای فورد با کمال دقت دست روی دهانه گوشی گذارد و گفت: «چه فرمودید، آقا؟»
«شما آقای تراورس هستید.» و بعد دیویس که مقابل آن چشمان روشن و آرام خود را گم کرده بود، گفت: «مگر نه نه؟»