گفت: «چه فرمایشی دارید، آقا؟»
رو گفت: «من دنبال دوستی اینجا آمدم.» به طرف اتاقک های بین آینه ها نگریست. گفت: «تصور می کنم اندازه اش را می گیرند.»
«ممکن است بفرمایید؟» و صدا زد: «آقای فورد، آقای فورد.» از درون یکی از اتاقکها، کاست در حالی که متر مشمع دور گردنش انداخته بود و مقداری سنجاق به یقه اش بود، محکم و آقامنش بیرون آمد. این همان کاست بود که رو آخرین بار وقتی چراغها روشن شد مرده اش را روی صندلی دیده بود. مثل قطعات معمای در هم که جور می شوند و وقتی جور شدند معنی میدهند آن هیکل استوار هم جای خود را در حافظه رو کنار مردی که از ولورین به منزل خانم بلرز آمده بود و شاعر خلق و برادر آنا گرفت. خانم بلرز او را چه صدا زده بود؟ تمام الفاظ خانم بلرز به یادش آمد: «این هم بازرگان ماست.»
رو چنان از جا برخاست که گفتی آن شخص بسیار اهمیت دارد و باید با تشریفات به او سلام گفت، اما در چشمان استوار و با احترام اثری از باز شناختن رو پدیدار نشد. «بله، آقای بریجز؟» اینها نخستین الفاظی بود که رو از او شنیده بود، بار نخست کاری جز مردن نکرده بود.
آقای بر یجز گفت: «این آقا آمده است آن آقا را ببیند.» چشمان او آهسته چرخی خورد و رام به جا ماند، هیچ نشانی از باز شناختن رو پدیدارنشد_یاشایدیک لحظه کوتاه بیش ازآنچه لازم بود درنگ کرد. گفت: «من تقریبا تمام اندازه های آن آقا را گرفتم. اگر شما لطفا دو دقیقه تأمل کنید...» رو اندیشید که دو دقیقه صبر می کنم و بعد آن دیگری، آن گاه که کمر شتر را می شکند می رسد.
آقای فورد - اگر قرار بود که اکنون این اسمش باشد – آهسته تا کنار بساط رفت هر کار که می کرد پیدا بود با فکر و دقت است. لباسش هم همیشه خوش دوخت بود. در آن همه دقت جایی برای کارهای خلاف معمول نبود، و با وجود این زیر پوست او چه عجایب موحشی خفته بود. رو دکتر فورستر را پیش چشم مجسم کرد که
رو گفت: «من دنبال دوستی اینجا آمدم.» به طرف اتاقک های بین آینه ها نگریست. گفت: «تصور می کنم اندازه اش را می گیرند.»
«ممکن است بفرمایید؟» و صدا زد: «آقای فورد، آقای فورد.» از درون یکی از اتاقکها، کاست در حالی که متر مشمع دور گردنش انداخته بود و مقداری سنجاق به یقه اش بود، محکم و آقامنش بیرون آمد. این همان کاست بود که رو آخرین بار وقتی چراغها روشن شد مرده اش را روی صندلی دیده بود. مثل قطعات معمای در هم که جور می شوند و وقتی جور شدند معنی میدهند آن هیکل استوار هم جای خود را در حافظه رو کنار مردی که از ولورین به منزل خانم بلرز آمده بود و شاعر خلق و برادر آنا گرفت. خانم بلرز او را چه صدا زده بود؟ تمام الفاظ خانم بلرز به یادش آمد: «این هم بازرگان ماست.»
رو چنان از جا برخاست که گفتی آن شخص بسیار اهمیت دارد و باید با تشریفات به او سلام گفت، اما در چشمان استوار و با احترام اثری از باز شناختن رو پدیدار نشد. «بله، آقای بریجز؟» اینها نخستین الفاظی بود که رو از او شنیده بود، بار نخست کاری جز مردن نکرده بود.
آقای بر یجز گفت: «این آقا آمده است آن آقا را ببیند.» چشمان او آهسته چرخی خورد و رام به جا ماند، هیچ نشانی از باز شناختن رو پدیدارنشد_یاشایدیک لحظه کوتاه بیش ازآنچه لازم بود درنگ کرد. گفت: «من تقریبا تمام اندازه های آن آقا را گرفتم. اگر شما لطفا دو دقیقه تأمل کنید...» رو اندیشید که دو دقیقه صبر می کنم و بعد آن دیگری، آن گاه که کمر شتر را می شکند می رسد.
آقای فورد - اگر قرار بود که اکنون این اسمش باشد – آهسته تا کنار بساط رفت هر کار که می کرد پیدا بود با فکر و دقت است. لباسش هم همیشه خوش دوخت بود. در آن همه دقت جایی برای کارهای خلاف معمول نبود، و با وجود این زیر پوست او چه عجایب موحشی خفته بود. رو دکتر فورستر را پیش چشم مجسم کرد که