این جور شد.»
رو پرسید: «از کجا خبر دارید که تا به حال خارج نشده باشند.»
«هیچ خبر نداریم. فقط امیدواریم. تا چند دقیقه بعد هر خبری باشد می فهمیم. حالا مواظب باشید من می روم. پنج دقیقه به من و کسی که دنبالش هستیم در اتاق مخصوص امتحان لباس مهلت بدهید.بعد شما، آقای رو، بیایید و سراغ مرا بگیرید. من می خواهم او را جایی نگاه دارم که در تمام آینه ها صورتش را ببینم. بعد شما، دیویس. صدتا بشمارید و از عقب رو بیایید. آمدن شما دیگر بیش از حد تصادف است. شما آن کاهی هستید که باید کمر شتر را بشکنید.»
دو نفری آن قیافه قدیم را با لباسهای غیر متداول تماشا کردند که در کوچه پیش می رفت، درست از آن گونه افرادی بود که هنوز لباسشان را خیاط می دوزد- خیاط قابل اعتمادی که گران هم نباشد و او بتواند به پسرش معرفیش کند. تقریبا پنجاه قدم از ایشان دور شده بود که پیچید و وارد شد. مردی در گوشه بعدی خیابان ایستاده بود و سیگاری آتش زد. اتومبیلی برابر مغازه پهلویی نگاه داشت و زنی برای خرید از آن پیاده شد، مرد راننده پشت فرمان نشسته بود.
رو گفت: «وقت رفتن من شد.» نبضش از هیجان می کوفت. گویی بدون هیچ غمی با طراوت جوانی دنبال این ماجرا آمده بود. با دودلی به دیویس نگاه کرد که با اعصاب متزلزل ایستاده بود. گفت: «صدتا بشمار دنبال من بیا.» دیویس هیچ نگفت «فهمیدی. صدتا بشمر.»
دیویس با خشم گفت: «وای از این بازیگری. من که بازیگر نیستم.»
«این طور به ما دستور داد.»
«چه حق دارد به من دستور بدهد؟»
رو فرصت مجادله نداشت، وقتش تمام شده بود.
جنگ به کار خیاطان صدمه شدیدی زده بود. روی بساط چند طاقه پارچه خاکستری پست افتاده بود. روی رف ها تقریبا چیزی نبود. مردی با نیم تنه فراک در بر و چهره خسته و چروک و منتظر خدمت
رو پرسید: «از کجا خبر دارید که تا به حال خارج نشده باشند.»
«هیچ خبر نداریم. فقط امیدواریم. تا چند دقیقه بعد هر خبری باشد می فهمیم. حالا مواظب باشید من می روم. پنج دقیقه به من و کسی که دنبالش هستیم در اتاق مخصوص امتحان لباس مهلت بدهید.بعد شما، آقای رو، بیایید و سراغ مرا بگیرید. من می خواهم او را جایی نگاه دارم که در تمام آینه ها صورتش را ببینم. بعد شما، دیویس. صدتا بشمارید و از عقب رو بیایید. آمدن شما دیگر بیش از حد تصادف است. شما آن کاهی هستید که باید کمر شتر را بشکنید.»
دو نفری آن قیافه قدیم را با لباسهای غیر متداول تماشا کردند که در کوچه پیش می رفت، درست از آن گونه افرادی بود که هنوز لباسشان را خیاط می دوزد- خیاط قابل اعتمادی که گران هم نباشد و او بتواند به پسرش معرفیش کند. تقریبا پنجاه قدم از ایشان دور شده بود که پیچید و وارد شد. مردی در گوشه بعدی خیابان ایستاده بود و سیگاری آتش زد. اتومبیلی برابر مغازه پهلویی نگاه داشت و زنی برای خرید از آن پیاده شد، مرد راننده پشت فرمان نشسته بود.
رو گفت: «وقت رفتن من شد.» نبضش از هیجان می کوفت. گویی بدون هیچ غمی با طراوت جوانی دنبال این ماجرا آمده بود. با دودلی به دیویس نگاه کرد که با اعصاب متزلزل ایستاده بود. گفت: «صدتا بشمار دنبال من بیا.» دیویس هیچ نگفت «فهمیدی. صدتا بشمر.»
دیویس با خشم گفت: «وای از این بازیگری. من که بازیگر نیستم.»
«این طور به ما دستور داد.»
«چه حق دارد به من دستور بدهد؟»
رو فرصت مجادله نداشت، وقتش تمام شده بود.
جنگ به کار خیاطان صدمه شدیدی زده بود. روی بساط چند طاقه پارچه خاکستری پست افتاده بود. روی رف ها تقریبا چیزی نبود. مردی با نیم تنه فراک در بر و چهره خسته و چروک و منتظر خدمت