که شما قضیه را دنبال می کردید هیچ خوششان نیامد. سعی کردند شما را بترسانند تا خودتان پنهان شوید - اما به دلیلی که بر من معلوم نیست پنهان شدن شما برایشان کافی نشد. ترتیبی که دادند از کشتن شما بهتر بود چون شما با ناپدید شدن خودتان هم گناه بمب را بر عهده گرفتید، هم گناه گم شدن جونز را.»
«دختر را چرا آنجا کشاندند؟»
آقای پر نتیس گفت: «حالا با قسمتهای سری کاری نداریم. شاید به این علت که برادرش به شما کمک کرده بود. آن موجودات از حد انتقام گیری رد نشده اند. حالا برای بحث در تمام اینها وقت نداریم آنچه میدانیم این است که باید صبر می کردند تا باز فرصت به دستشان بیفتد. یک آدم احمق که اسم و رسم مهمی داشته باشد. این احمق دومی با آن احمق اولی فقط در یک چیز شباهت عمل داشت - هر دو پیش یک خیاط می رفتند.» تاکسی در گوشه یک کوچه نگاه داشت.
آقای پرنتیس گفت: «از اینجا گز میکنیم.» همینکه این سه نفر پیاده شدند مردی در پیاده رو مقابل رو به بالای کوچه راه افتاد.
مرد کلاه نمدی با حال عصبی پرسید: «هفت تیر دارید؟»
آقای پرنتیس گفت: «اگر داشتم هم بلد نبودم مصرفش کنم. اگر از این چیزها پیش آمد فقط دمرو بخوابید.»
«شما هیچ حق نداشتید پای مرا وسط این کار بکشید.»
آقای پرنتیس با خشونت رو به او کرد. گفت: «اوه چرا. خیلی هم حق داشتم. در این ایام هیچ کس حقی به زندگیش ندارد. آقاجان، شما حکم سر باز وظیفه دارید.» دسته جمعی در پیاده رو ایستاده بودند . نامه رسان های بانک با کلاه سیلندر و جعبه های زنجیر شده از کنارشان می گذشتند، تند نویسان و کارمندان دفتری که بعد از ناهار بازمی گشتند به شتاب از پهلویشان رد می شدند. هیچ خرابی ای دیده نمی۔ شد، مثل ایام صلح بود. آقای پرنتیس گفت: «اگر آن عکسها از کشور خارج شوند خیلی ها خودکشی خواهند کرد... دست کم در فرانسه که
«دختر را چرا آنجا کشاندند؟»
آقای پر نتیس گفت: «حالا با قسمتهای سری کاری نداریم. شاید به این علت که برادرش به شما کمک کرده بود. آن موجودات از حد انتقام گیری رد نشده اند. حالا برای بحث در تمام اینها وقت نداریم آنچه میدانیم این است که باید صبر می کردند تا باز فرصت به دستشان بیفتد. یک آدم احمق که اسم و رسم مهمی داشته باشد. این احمق دومی با آن احمق اولی فقط در یک چیز شباهت عمل داشت - هر دو پیش یک خیاط می رفتند.» تاکسی در گوشه یک کوچه نگاه داشت.
آقای پرنتیس گفت: «از اینجا گز میکنیم.» همینکه این سه نفر پیاده شدند مردی در پیاده رو مقابل رو به بالای کوچه راه افتاد.
مرد کلاه نمدی با حال عصبی پرسید: «هفت تیر دارید؟»
آقای پرنتیس گفت: «اگر داشتم هم بلد نبودم مصرفش کنم. اگر از این چیزها پیش آمد فقط دمرو بخوابید.»
«شما هیچ حق نداشتید پای مرا وسط این کار بکشید.»
آقای پرنتیس با خشونت رو به او کرد. گفت: «اوه چرا. خیلی هم حق داشتم. در این ایام هیچ کس حقی به زندگیش ندارد. آقاجان، شما حکم سر باز وظیفه دارید.» دسته جمعی در پیاده رو ایستاده بودند . نامه رسان های بانک با کلاه سیلندر و جعبه های زنجیر شده از کنارشان می گذشتند، تند نویسان و کارمندان دفتری که بعد از ناهار بازمی گشتند به شتاب از پهلویشان رد می شدند. هیچ خرابی ای دیده نمی۔ شد، مثل ایام صلح بود. آقای پرنتیس گفت: «اگر آن عکسها از کشور خارج شوند خیلی ها خودکشی خواهند کرد... دست کم در فرانسه که