نام کتاب: وزارت ترس
«شاید، شاید همین حالا...» و بعد به طور مبهمی گفت: «چه کسی را؟»
به سرعت وارد حیاط شدند و از آنجا به خیابان سنگفرش نور تامبرلاند رسیدند. در حالی که افراد پلیس سلام می دادند، سوار تاکسی شدند و در محله ویران شده استراند پیش رفتند، از برابر چشمان تهی ساختمان بیمه با پنجره های تخته کوب آن گذشتند.
آقای پرنتیس با صدای آهسته گفت: «من از شما دو نفر فقط می خواهم که طبیعی رفتار کنید. حالا می رویم به یک مغازه خیاطی بزرگی که من می خواهم اندازه ام را برای دوختن لباس بگیرم. من اول وارد می شوم و بعد از چند دقیقه شما، آقای رو، و بعد هم شما آقای دیویس.» و با انگشت به کلاه نمدی زد و کلاه روی زانوی آقای دیویس تاب خورد.
دیویس گفت: «اما، آقا، آخر نگفتید تمام این کارها برای چیست؟» خود را از رو عقب کشیده بود، و آقای پرنتیس که رو به روی ایشان روی صندلی تاشو نشسته بود پایش را دراز کرد.
«کاری نداشته باشید. فقط چشمتان را باز کنید ببینید کسی را در خیاطی می شناسید یا نه.» همینکه تاکسی دور کلیسای کلمنت دینس گشت شیطنت از چشمان آقای پر نتیس رفت. گفت: «محل محاصره است هیچ ترس نداشته باشید...»
رو گفت: «من ترسی ندارم. فقط می خواهم اطلاع داشته باشم...» و در ضمن از پنجرۀ تاکسی به شهر تخته کوب لندن نظاره می کرد.
آقای پرنتیس گفت: «مسئله واقعا جدی است من خودم درست نمی دانم چقدر جدی است. اما می شود گفت که تمام امید ما به همان است.» خود از بیان نظری که احساسی بود نه مقرون به واقعیت عقب کشید، قاه قاه خندید و با تردید به لبه ابریشمین سبیلش دست کشید و با اندوهی در صدا گفت: «می دانید، همیشه نقاط ضعفی هست که باید جورش را کشید. اگر آلمانها بعد از حمله دانکرک میدانستند که ما چقدر ضعیف هستیم... و هنوز نقاط ضعفی داریم که اگر

صفحه 206 از 279