ایشان آمد و از دنبالش مرد سیاه پوستی آمد که کلاه نمدی جلو خود به هر دو دست گرفته بود مثل اینکه کلاه گلدان گل باشد، و از دنبال آقای پرنتیس نفس می زد. وسط آستانه در متوقف شد و خیره به رو نگریست. گفت: «این همان رذل است. هیچ شک ندارم. با وجود ریش می شناسمش.مخصوصا ریش گذاشته.»
آقای پرنتیس قاه قاه خندید. گفت: «این عالی بود.تکه ها دارند به هم می خورند.»
مرد کلاه به دست گفت: «چمدان را آورد توی هتل و می خواست بگذارد و برود. اما من دستور داشتم. به او گفتم باید منتظر آقای تراورس بماند. نمی خواست منتظر شود. البته که نمی خواست، چون میدانست توی چمدان چه بود... حتما در کاری اشتباه کرده بود. آقای تراورس دچار بمب نشد، اما آن دختر بدبخت تقریبا ... و وقتی سر و صداها خوابید خودش رفته بود.»
رو گفت: «هیچ یادم نیست او را قبلا دیده باشم.»
مرد با کلاهش ادای شدیدی در آورد. گفت: «من حاضرم در هر محکمه که بگویید قسم بخورم.»
بیویس، با دهان نیمه باز، تماشا می کرد و آقای پرنتیس باز قاه قاه خندید. گفت: «وقت نداریم. هیچ وقت کشمکش نداریم. شما دو نفر بعدها همدیگر را بهتر خواهید شناخت. حالا به هر دو شما احتیاج دارم.»
رو به التماس گفت: «آخر یک کمی مطلب را برای من بگویید .» اندیشید که اینهمه راه آمدم تا با اتهام قتل رو به رو شوم و حالا موضوع بغرنج تر شده است...
آقای پرنتیس گفت: «توی تاکسی. سوار که شدیم توضیح می دهم.» به طرف در راه افتاد.
مرد کلاه به دست که دنبال آقای پرنتیس نفس میزد، پرسید: « نمی خواهید توقیفش کنید؟»
آقای پر نتیس بدون آن که به دور و بر خود نگاه کند گفت:
آقای پرنتیس قاه قاه خندید. گفت: «این عالی بود.تکه ها دارند به هم می خورند.»
مرد کلاه به دست گفت: «چمدان را آورد توی هتل و می خواست بگذارد و برود. اما من دستور داشتم. به او گفتم باید منتظر آقای تراورس بماند. نمی خواست منتظر شود. البته که نمی خواست، چون میدانست توی چمدان چه بود... حتما در کاری اشتباه کرده بود. آقای تراورس دچار بمب نشد، اما آن دختر بدبخت تقریبا ... و وقتی سر و صداها خوابید خودش رفته بود.»
رو گفت: «هیچ یادم نیست او را قبلا دیده باشم.»
مرد با کلاهش ادای شدیدی در آورد. گفت: «من حاضرم در هر محکمه که بگویید قسم بخورم.»
بیویس، با دهان نیمه باز، تماشا می کرد و آقای پرنتیس باز قاه قاه خندید. گفت: «وقت نداریم. هیچ وقت کشمکش نداریم. شما دو نفر بعدها همدیگر را بهتر خواهید شناخت. حالا به هر دو شما احتیاج دارم.»
رو به التماس گفت: «آخر یک کمی مطلب را برای من بگویید .» اندیشید که اینهمه راه آمدم تا با اتهام قتل رو به رو شوم و حالا موضوع بغرنج تر شده است...
آقای پرنتیس گفت: «توی تاکسی. سوار که شدیم توضیح می دهم.» به طرف در راه افتاد.
مرد کلاه به دست که دنبال آقای پرنتیس نفس میزد، پرسید: « نمی خواهید توقیفش کنید؟»
آقای پر نتیس بدون آن که به دور و بر خود نگاه کند گفت: