3
کسی نمیشد بگوید که آقای پرنتیس اهل تقلا است. هر که او را می دید می گفت شدت و سرعت عمل از دسترس او دور است. حداکثر میدان تقلای او را می شد حدس زد که از خانه تا تراموای و از تراموای تا محل کارست. و با وجود این در مدت چند ساعت بعد خود را قادر به تقلا و سرعت عمل نشان داد و تیری که در تاریکی انداخت به هدف خورد...
جمله معما مانند خود را در هوا انداخت و تقریبا پیش از آنکه جمله کامل شده باشد پاهای بلندش مثل چوب پا به حرکت در آمدند . رو با بیویس تنها ماند و روز آهسته پیش می رفت. وعده قبلی خورشید دروغ از کار درآمد، و باران ریز و سرد خارج از فصلی مثل غبار بیرون پنجره می بارید. بعد از مدتی طولانی، یک قطعه شیرینی با چای روی سینی برایش آوردند.
بیویس اهل صحبت نبود. چنان بود که گویی اگر او حرفی میزد آن را مدرک جرم می گرفتند. رو نیز فقط یک بار کوشید سکوت را در هم شکند. گفت: «کاش می دانستم تمام این حرفها راجع به چه بود.» و دهان بیویس را با دندانهای بلندش دید که مثل تله خرگوش سریع باز و بسته شد. بیویس گفت: «اسرار رسمی.» و با چشمان بی نور به دیوار سفید خیره شد.
آنگاه آقای پرنتیس ناگهان با قدمهای بلند سریع خود به نزد
کسی نمیشد بگوید که آقای پرنتیس اهل تقلا است. هر که او را می دید می گفت شدت و سرعت عمل از دسترس او دور است. حداکثر میدان تقلای او را می شد حدس زد که از خانه تا تراموای و از تراموای تا محل کارست. و با وجود این در مدت چند ساعت بعد خود را قادر به تقلا و سرعت عمل نشان داد و تیری که در تاریکی انداخت به هدف خورد...
جمله معما مانند خود را در هوا انداخت و تقریبا پیش از آنکه جمله کامل شده باشد پاهای بلندش مثل چوب پا به حرکت در آمدند . رو با بیویس تنها ماند و روز آهسته پیش می رفت. وعده قبلی خورشید دروغ از کار درآمد، و باران ریز و سرد خارج از فصلی مثل غبار بیرون پنجره می بارید. بعد از مدتی طولانی، یک قطعه شیرینی با چای روی سینی برایش آوردند.
بیویس اهل صحبت نبود. چنان بود که گویی اگر او حرفی میزد آن را مدرک جرم می گرفتند. رو نیز فقط یک بار کوشید سکوت را در هم شکند. گفت: «کاش می دانستم تمام این حرفها راجع به چه بود.» و دهان بیویس را با دندانهای بلندش دید که مثل تله خرگوش سریع باز و بسته شد. بیویس گفت: «اسرار رسمی.» و با چشمان بی نور به دیوار سفید خیره شد.
آنگاه آقای پرنتیس ناگهان با قدمهای بلند سریع خود به نزد