«مادران آزاد.» آقای پرنتیس اندکی اندیشه کرد. بعد پرسید: «آیا او توضیح داده است که شما چه جور به آسایشگاه دکتر فورستر رسیدید؟»
«به او اجازه نداده بودند بگوید.» آقای پرنتیس یک ابرویش را بالا برد. « به او این طور گفته بودند که می خواهند حافظه من بطورطبیعی و آهسته خود به خود برگردد. نه از هیپنوتیزم می خواستند استفاده کنند، نه از روان کاوی.»
چهره آقای پر نتیس روشن شد و روی صندلی تاب خورد. پیدا بود که در وسط یک سؤال خیلی در خشان به حق استراحت ذهنی میکند. «البته. اگر حافظه شما به سرعت بر می گشت کار خراب می شد ... هر چند البته همیشه می توانستند شما را به ساحل بیماران ببرند.»
«کاش به من می گفتید راجع به چه صحبت می کنید.»
آقای پرنتیس سبیلش را تاب داد. حال تنبل و بیماری داشت : مثل اینکه به خود قبولانده باشد زندگی این طور آسانتر است. همان طور که نویسنده یک قالب فنی به کار می برد او هم قالب جسمانی انتخاب کرده بود. پرسید: « بگویید ببینم شما هیچ وقت ساکن ریگال کورت نبوده اید؟»
«هتل است؟»
«پس تا اینجایش یادتان هست؟»
«حدس سهلی بود.»
آقای پر نتیس چشمانش را روی هم گذاشت. شاید ادایی بود. اما کیست که بی ادا باشد؟
«چرا راجع به ریگال کورت سؤال کردید؟»
آقای پرنتیس گفت: «تیری بود در تاریکی. خیلی وقتمان کم است.»
«وقت برای چه؟»
«برای پیدا کردن یک سوزن در انبار کاه.»
«به او اجازه نداده بودند بگوید.» آقای پرنتیس یک ابرویش را بالا برد. « به او این طور گفته بودند که می خواهند حافظه من بطورطبیعی و آهسته خود به خود برگردد. نه از هیپنوتیزم می خواستند استفاده کنند، نه از روان کاوی.»
چهره آقای پر نتیس روشن شد و روی صندلی تاب خورد. پیدا بود که در وسط یک سؤال خیلی در خشان به حق استراحت ذهنی میکند. «البته. اگر حافظه شما به سرعت بر می گشت کار خراب می شد ... هر چند البته همیشه می توانستند شما را به ساحل بیماران ببرند.»
«کاش به من می گفتید راجع به چه صحبت می کنید.»
آقای پرنتیس سبیلش را تاب داد. حال تنبل و بیماری داشت : مثل اینکه به خود قبولانده باشد زندگی این طور آسانتر است. همان طور که نویسنده یک قالب فنی به کار می برد او هم قالب جسمانی انتخاب کرده بود. پرسید: « بگویید ببینم شما هیچ وقت ساکن ریگال کورت نبوده اید؟»
«هتل است؟»
«پس تا اینجایش یادتان هست؟»
«حدس سهلی بود.»
آقای پر نتیس چشمانش را روی هم گذاشت. شاید ادایی بود. اما کیست که بی ادا باشد؟
«چرا راجع به ریگال کورت سؤال کردید؟»
آقای پرنتیس گفت: «تیری بود در تاریکی. خیلی وقتمان کم است.»
«وقت برای چه؟»
«برای پیدا کردن یک سوزن در انبار کاه.»