نام کتاب: وزارت ترس
رو گفت: «آنچه مرا می ترساند این است که نمی دانم پیش از آنکه حافظه ام را از دست بدهم خودم چه جور با آن ساخته بودم. وقتی که امروز به لندن آمدم هیچ خبر نداشتم که این قدر خرابی به بار آمده است. هیچ چیز این قدر عجیب به نظر نخواهد رسید. خدا می داند که من خودم چه خرابه ای شده ام. شاید هم که قاتل باشم؟»
آقای پر نتیس پرونده را از نو گشود و به شتاب گفت: «اوه، ما دیگر تصور نمی کنیم که شما جونز را کشته باشید.» آقای پرنتیس مثل مردمی می مانست که از بالای دیوار نگاه کرده و چیز نا پسندی دیده و اکنون به شتاب از دیوار دور می شود و همچنان که می رود حرف می زند. «مسئله این است که _ چه شد شما حافظه تان را از دست دادید؟ در این باره چه می دانید.»
«فقط آنچه به من گفته اند.»
«و به شما چه گفته اند.»
«که نتیجه بمب بوده. همان این زخم را بوجود آورده.»
«در آن وقت تنها بودید؟»
پیش از آن که آر تور بتواند جلو زبان خود را بگیرد، گفت: «نه.»
«چه کسی با شما بود؟»
«یک زن جوان» اکنون برای نگفتن زیاده از حد دیر شده بود. در هر حال اگر خودش قاتل نبود باید پای آنا را هم به میدان می کشید ، چون چه اهمیتی داشت که برادر آنا به فرار او کمک کرده بود؟ گفت: «آنا هیلفه» این دو لفظ ساده دهانش را شیرین کردند .
«چرا با او بودید؟»
«تصور می کنم یکدیگر را دوست داشتیم.»
«تصور می کنید؟»
«یادم نیست .»
«خود او چه می گوید؟»
«می گوید من او را از مرگ نجات دادم.»

صفحه 202 از 279