نام کتاب: وزارت ترس
حال علاقه مندی به پیش خم شد، چنانکه گویی همواره آماده است مورد خاصی را رها کند و به بحث در باره عام بپردازد. گفت: «این هم زندگی است و از این جهت من تصور می کنم می توان گفت زندگی چنین چیزی است.»
رو گفت: «اما آن طور که من درگذشته تصورش را کرده بودم نیست.آخر من طلبه ام. تازه روی پله اول آمده ام و کوشش دارم راه درست را پیدا کنم. من تصور می کردم زندگی خیلی ساده تر و در ضمن خیلی شکوهمندتر است. حالا خیال می کنم هر پسر بچه ای این طور می۔ پندارد. وقتی بچه بودم داستان کاپیتن اسکات را هنگام کشف قطب می خواندم. داستان آن کسی را می خواندم که در تجربه با رادیوم هر دو دستش را داد. اسمش یادم نیست. داستان دامین را می خواندم که داوطلبانه به خدمت جذامی ها رفت...» خاطراتی که زندگی روی آنها را می پوشاند در آن اتاق کوچک خاکستری اسکاتلندیارد زنده شدند.«یک کتاب بود به اسم کتاب اعمال زرین به قلم زنی به نام یونج ... دیگر دوک کوچولو ... اگر آدم را ناگهان از آن دنیا بردارند به این دنیا بیاورند آنهم سر کاری که شما دارید می کنید آدم مبهوت می شود. جونز و کیک، ساحل بیماران و استون بدبخت ... این همه گفتگو درباره آدمی به اسم هیتلر ... این پرونده شما که پر از قیافه های بدبخت است، آن ظلم و بی معنی بودن حرکات مردم... مثل این می ماند که آدم را با نقشه عوضی به مسافرت فرستاده باشند. من حاضرم هر کار شما بخواهید بکنم اما یادتان باشد که راه و چاه را نمی شناسم.
دیگران همه به تدریج تغییر کرده و آموخته اند. تمامی این موضوع جنگ و کینه - حتی همین هم عجیب است. من هنوز به آن عادت نکرده ام. تصور می کنم بهترین چیزها برای من این است که دارم بزنند.»
آقای پر نتیس با علاقه آشکار گفت: «بله، قضیه بسیار جالبی است. متوجه هستم که برای شما بکلی خلاء کثیفی شده است. البته ما با همین خلاء ساخت و پاخت کرده ایم.»

صفحه 201 از 279