«می بینید، آقای رو ، حافظه بر می گردد. اسمش واقعا جونز بود. و در بنگاه اورتو تکس هم کار می کرد. چه چیز باعث شد که شما به آنجا مراجعه کنید؟ اگر هم یادتان نیست، می توانیم برایتان بگوییم فکر کرده بودید که کسی می خواهد به خاطر یک کیک شما را بکشد . آن کیک را به طور خلاف در یک مکاره برده بودید، چون زنی به اسم خانم بلرز وزن درست آن را به شما گفته بود. شما برای پیدا کردن نشانی خانم بلرز به دفتر صندوق تعاون مادران ملل آزاد مراجعه کردید و جونز هم شما را دنبال کرد_ تا مراقب شما و آنها باشد . اما شما حتما جایی او را غال گذارده اید. چون جونز هیچ وقت بر نگشت و وقتی که فردای آن روز شما به آقای رنیت تلفن کردید به او گفتید که بواسطه ارتکاب قتل پلیس در جستجوی شماست.»
رو دستهایش را روی چشمانش نهاده بود - آیا سعی داشت به یاد بیاورد؟ یا سعی داشت از یاد ببرد؟ - و صدای آقای پرنتیس با دقت ادامه می یافت:
«و در بیست و چهار ساعت قبل از آن در لندن هیچ قتلی روی نداده بود - یعنی تا آنجا که ما می دانستیم - مگر آنکه جونز بدبخت قربانی آن بوده باشد. مسلم بود که شما از چیزی خبر داشتید، و شاید از همه چیز با اطلاع بودید. این بود که ما اعلان کردیم پیش ما بیایید و شما نیامدید. تا امروز که با این ریش آمده اید که قطعا در گذشته نداشتید و می گویید حافظه خود را از دست داده اید اما آنقدر به خاطر دارید که قبلا به ارتکاب قتل متهم بوده اید. منتها کسی را به عنوان مقتول انتخاب کردید که ما می دانیم زنده است. به نظر خود شما، آقای رو، چه جور می آید؟ »
رو گفت: «من منتظرم دستبند به دستم بزنید.» و لبخندی عاری از لطف زد.
آقای پرنتیس گفت: «می بینید که این آقای گریوز ما گناهی نداشته.»
رو پرسید: «واقعا زندگی چنین چیزی است؟» آقای پرنتیس با
رو دستهایش را روی چشمانش نهاده بود - آیا سعی داشت به یاد بیاورد؟ یا سعی داشت از یاد ببرد؟ - و صدای آقای پرنتیس با دقت ادامه می یافت:
«و در بیست و چهار ساعت قبل از آن در لندن هیچ قتلی روی نداده بود - یعنی تا آنجا که ما می دانستیم - مگر آنکه جونز بدبخت قربانی آن بوده باشد. مسلم بود که شما از چیزی خبر داشتید، و شاید از همه چیز با اطلاع بودید. این بود که ما اعلان کردیم پیش ما بیایید و شما نیامدید. تا امروز که با این ریش آمده اید که قطعا در گذشته نداشتید و می گویید حافظه خود را از دست داده اید اما آنقدر به خاطر دارید که قبلا به ارتکاب قتل متهم بوده اید. منتها کسی را به عنوان مقتول انتخاب کردید که ما می دانیم زنده است. به نظر خود شما، آقای رو، چه جور می آید؟ »
رو گفت: «من منتظرم دستبند به دستم بزنید.» و لبخندی عاری از لطف زد.
آقای پرنتیس گفت: «می بینید که این آقای گریوز ما گناهی نداشته.»
رو پرسید: «واقعا زندگی چنین چیزی است؟» آقای پرنتیس با