صندلی تاب می خورد و گفت: «یقین دارم که گریوز از این حرفها سر در نیاورده. بیچاره گریوز - جنایات پر شور بار بار های راه آهن چیزی است که او را جلب می کند. در این شعبه موارد علاقه ما تاحدی دور از ذهن هستند. و از این جهت گریوز به ما اعتماد ندارد. جدا اعتماد ندارد.»
پرونده عکسها را مثل یک آلبوم خانوادگی ورق می زد. پرسید: آقای رو، شما در طبیعت بشر مطالعاتی دارید؟ »
«من نمیدانم چه مطالعاتی دارم.»
«مثلا این قیافه ...»
این همان عکسی بود که رو قبلا در آن تأمل کرده بود، و اکنون مجددا تأمل کرد.
آقای پرنتیس پرسید: «فکر می کنید این آدم چه کاره بوده است؟ »
مدادی با گیره در جیب بغل، لباس کهنه؛ قیافه آدمی که همواره انتظار سرزنش دارد؛ خطوط کو چک دانایی در زیر چشمان - وقتی که خوب در عکس دقت کرد هیچ شک نداشت: گفت: «کارآگاه خصوصی.»
«همان بار اول درست حدس زدید. و این آدم ناشناس اسمی هم داشته...»
رو تبسمی کرد. گفت: «شاید اسمش جونز بوده.»
«آقای رو، هیچ به فکر تان نمی رسد که به شما و - خیلی خوب اسمش را می گذاریم جونز - در یک چیز اشتراک داشتید. شما هر دو ناپدید شدید. اما شما برگشتید. بیوپس، اسم آن بنگاه که جونز را استخدام کرده بود چه بود؟»
«یادم نیست، قربان. می خواهید بروم ببینم.»
«مهم نیست. تنها بنگاهی که من یادم هست بنگاه کلیفورد بود. و این آن نیست.»
رو پرسید: «اورتوتکس نبود؟ یک وقت من دوستی داشتم...» و حرفش بند آمد.
پرونده عکسها را مثل یک آلبوم خانوادگی ورق می زد. پرسید: آقای رو، شما در طبیعت بشر مطالعاتی دارید؟ »
«من نمیدانم چه مطالعاتی دارم.»
«مثلا این قیافه ...»
این همان عکسی بود که رو قبلا در آن تأمل کرده بود، و اکنون مجددا تأمل کرد.
آقای پرنتیس پرسید: «فکر می کنید این آدم چه کاره بوده است؟ »
مدادی با گیره در جیب بغل، لباس کهنه؛ قیافه آدمی که همواره انتظار سرزنش دارد؛ خطوط کو چک دانایی در زیر چشمان - وقتی که خوب در عکس دقت کرد هیچ شک نداشت: گفت: «کارآگاه خصوصی.»
«همان بار اول درست حدس زدید. و این آدم ناشناس اسمی هم داشته...»
رو تبسمی کرد. گفت: «شاید اسمش جونز بوده.»
«آقای رو، هیچ به فکر تان نمی رسد که به شما و - خیلی خوب اسمش را می گذاریم جونز - در یک چیز اشتراک داشتید. شما هر دو ناپدید شدید. اما شما برگشتید. بیوپس، اسم آن بنگاه که جونز را استخدام کرده بود چه بود؟»
«یادم نیست، قربان. می خواهید بروم ببینم.»
«مهم نیست. تنها بنگاهی که من یادم هست بنگاه کلیفورد بود. و این آن نیست.»
رو پرسید: «اورتوتکس نبود؟ یک وقت من دوستی داشتم...» و حرفش بند آمد.