می خواست مرا بکشد. کیک را با تخم مرغ حقیقی درست کرده بودند.» آنگاه با اضطراب پرسید: «شما هم فکر می کنید من دیوانه ام؟»
آقای پرنتیس با فکر و تأمل گفت: «من این طور فکر نمی کنم. زندگی ممکن است خیلی عجیب باشد. خیلی خیلی عجیب. باید تاریخ زیاد خواند. مثلا میدانید کرم ابریشم را توی عصای مجوفی جا دادند و به این وسیله از چین قاچاق کردند. آدم خجالت می کشد تمام سوراخهایی را که قاچاقچیان الماس مورد استفاده قرار میدهند اسم ببرد. و همین حالا هم من با ناراحتی دنبال چیزی میگردم که خیلی از الماس بزرگتر نیست. کیک؟... بله، توی کیک هم می شود باشد. اما شما را نکشت.»
رو گفت: «خیلی قسمتها از یاد من رفته است.»
«کجا بودید که پول به سراغ شما آمد؟»
«یادم نیست. قسمتهای چند ساله از زندگی خودم را از یاد برده ام.»
آقای پرنتیس گفت: «آدم به سهولت فراموش می کند. البته هر چیز که ذهن را آزار بدهد.»
«آرزو می کنم کاش واقعا جانی بودم تا پرونده ای اینجا داشتم.»
آقای پرنتیس نرم گفت: «خیلی خوب پیشرفت کرده ایم، خیلی خوب. حالا برگردیم سر قتل کاست. البته ممکن است آن قتل صحنه سازی بوده تا شما را مجبور کنند پنهان بشوید و سراغ ما نیایید. اما ظاهرا شما نه پنهان شدید نه سراغ ما آمدید. و اما آن چیزی که شما میدانستید ... یا ما می دانستیم چه بوده؟» دستانش را روی میز گسترد و گفت: «مسئله قشنگی است. تقریبا می شود به صورت جمله های جبری در آوردش. حالا هر چه به گریوز گفتید برای من بگویید.»
باز آنچه به یاد داشت شرح داد: آن اتاق پر جمعیت و خاموش شدن چراغها و صدایی که حرف می زد و وحشت...
آقای پرنتیس زانوان استخوانیش را به دست گرفته و روی
آقای پرنتیس با فکر و تأمل گفت: «من این طور فکر نمی کنم. زندگی ممکن است خیلی عجیب باشد. خیلی خیلی عجیب. باید تاریخ زیاد خواند. مثلا میدانید کرم ابریشم را توی عصای مجوفی جا دادند و به این وسیله از چین قاچاق کردند. آدم خجالت می کشد تمام سوراخهایی را که قاچاقچیان الماس مورد استفاده قرار میدهند اسم ببرد. و همین حالا هم من با ناراحتی دنبال چیزی میگردم که خیلی از الماس بزرگتر نیست. کیک؟... بله، توی کیک هم می شود باشد. اما شما را نکشت.»
رو گفت: «خیلی قسمتها از یاد من رفته است.»
«کجا بودید که پول به سراغ شما آمد؟»
«یادم نیست. قسمتهای چند ساله از زندگی خودم را از یاد برده ام.»
آقای پرنتیس گفت: «آدم به سهولت فراموش می کند. البته هر چیز که ذهن را آزار بدهد.»
«آرزو می کنم کاش واقعا جانی بودم تا پرونده ای اینجا داشتم.»
آقای پرنتیس نرم گفت: «خیلی خوب پیشرفت کرده ایم، خیلی خوب. حالا برگردیم سر قتل کاست. البته ممکن است آن قتل صحنه سازی بوده تا شما را مجبور کنند پنهان بشوید و سراغ ما نیایید. اما ظاهرا شما نه پنهان شدید نه سراغ ما آمدید. و اما آن چیزی که شما میدانستید ... یا ما می دانستیم چه بوده؟» دستانش را روی میز گسترد و گفت: «مسئله قشنگی است. تقریبا می شود به صورت جمله های جبری در آوردش. حالا هر چه به گریوز گفتید برای من بگویید.»
باز آنچه به یاد داشت شرح داد: آن اتاق پر جمعیت و خاموش شدن چراغها و صدایی که حرف می زد و وحشت...
آقای پرنتیس زانوان استخوانیش را به دست گرفته و روی