می کنند.» در آن تقلای کورانه بطور موقت استون را از یاد برده بود. ناگهان صدای کوفته سرگرد را از پشت در به یاد آورد و احساس خجلت کرد. گفت: «همین حالا هم یک نفر را در ساحل بیماران نگاه می دارند. اما هیچ وحشی نشده.»
«لابد با آقای دکتر فورستر خودمان اختلاف نظری پیدا کرده؟»
«این شخص می گفت دکتر را با پول دیده - پول از کارکنان آنجاست - که در تاریکی در اتاق پول کار می کنند. این شخص به ایشان گفته بود دنبال پنجره ای می گردد که از آنجا آتش مسلسل را_» رو حرفش را برید. گفت: «آخر یک کمی دیوانه هست، اما کاملا آرام است هیچ وحشی نیست.»
آقای پرنتیس گفت: «حرفتان را دنبال کنید.»
«این شخص فکر می کرد جزیره کوچکی که در وسط استخر بود به تصرف آلمانها در آمده. می گفت به چشم خودش دیده بود که دارند زمین را می کنند.»
«و این حرفها را به دکتر هم گفته بود؟»
«بله.» و بعد رو با التماس گفت: «شما نمی توانید بیرونش بیاورید؟ از آن نیم تنه های آستین بلند تنش کرده اند اما او هیچ آزاری ندارد...»
آقای پرنتیس گفت: «خیلی خوب، اما باید با دقت فکر کنیم.» با حرکتی شبیه دوشیدن سبیلش را تاب داد. «باید تمام جوانب موضوع را مورد دقت قرار بدهیم .»
«در آنجا واقعا دیوانه می شود...»
آقای پرنتیس با لحنی که طرف را مشکوک می کرد گفت: «بیچاره بدبخت.» در لطف و مهربانی او نوعی بیرحمی موجود بود. پرسید: «پول چطور؟»
«پول یک مرتبه - نمیدانم چند وقت پیش - به سراغ من آمد و کیکی را که من برده بودم از من می خواست بگیرد. موقع حمله هوایی بود. من تصور می کنم که چون من حاضر نشدم کیک را به او بدهم
«لابد با آقای دکتر فورستر خودمان اختلاف نظری پیدا کرده؟»
«این شخص می گفت دکتر را با پول دیده - پول از کارکنان آنجاست - که در تاریکی در اتاق پول کار می کنند. این شخص به ایشان گفته بود دنبال پنجره ای می گردد که از آنجا آتش مسلسل را_» رو حرفش را برید. گفت: «آخر یک کمی دیوانه هست، اما کاملا آرام است هیچ وحشی نیست.»
آقای پرنتیس گفت: «حرفتان را دنبال کنید.»
«این شخص فکر می کرد جزیره کوچکی که در وسط استخر بود به تصرف آلمانها در آمده. می گفت به چشم خودش دیده بود که دارند زمین را می کنند.»
«و این حرفها را به دکتر هم گفته بود؟»
«بله.» و بعد رو با التماس گفت: «شما نمی توانید بیرونش بیاورید؟ از آن نیم تنه های آستین بلند تنش کرده اند اما او هیچ آزاری ندارد...»
آقای پرنتیس گفت: «خیلی خوب، اما باید با دقت فکر کنیم.» با حرکتی شبیه دوشیدن سبیلش را تاب داد. «باید تمام جوانب موضوع را مورد دقت قرار بدهیم .»
«در آنجا واقعا دیوانه می شود...»
آقای پرنتیس با لحنی که طرف را مشکوک می کرد گفت: «بیچاره بدبخت.» در لطف و مهربانی او نوعی بیرحمی موجود بود. پرسید: «پول چطور؟»
«پول یک مرتبه - نمیدانم چند وقت پیش - به سراغ من آمد و کیکی را که من برده بودم از من می خواست بگیرد. موقع حمله هوایی بود. من تصور می کنم که چون من حاضر نشدم کیک را به او بدهم