که حافظه اش را به کار انداختیم عجب حافظه ای هم هست. باید درمانگاه راه بیندازیم. برای تو خیلی جالب می شود وقتی از او بشنوی که به چشم خودش دیده است کاست را کشته اند.»
آقای پرنتیس با ادب مردم چهل_ پنجاه ساله گفت: «خیلی جالب است. آقای کاست مرا که نمی گوید؟»
«چرا، خودش، دکتر فورستر هم اعلام مرگ کرده.»
«دکتر فورستر من؟»
«اینطور به نظر می رسد. این آقا بیمار دکتر فورستر بوده.»
«آقای رو، بفرمایید ... تو هم بنشین، گریوز »
«ابدأ . تو از چیزهای وهمی خوشت می آید. من که خوشم نمی آید. اگر بخواهی یادداشت برداری، بیویس را با خود نمی برم.» نزدیک در برگشت و گفت: «گرفتار کابوس بشوید.»
آقای پر نتیس گفت: «گر یوز بچه خوبی است.» چنان خم شد که گویی می خواهد یک بغلی از جیب شلوار در آورد. بوی خوش لباس پشمی از آن سوی میز به مشام او رسید. پرسید: «می توانید بگویید که آنجا که بودید آسایشگاه خوبی بود؟»
«مادام که بیمار با دکتر مرافعه نمی کرد.»
«هه، هه... درست. و بعد؟»
«در آن صورت بیمار را به ساحل بیماران می بردند که مخصوص بیماران وحشی بود؟»
آقای پر نتیس گفت: «خیلی عالی است.» و سبیلش را تاب داد . شخص ناگزیر از تمجید می شود... هیچ شکایتی دارید بکنید؟»
«در آنجا با من خیلی خوب رفتار می کردند.»
«بله. از همین می ترسیدم. آخر اگر کسی پیدا شود که شکایت کند- اما همه بیماران خودشان داوطلب خوابیده اند- ما می توانیم از محل بازرسی کنیم. حالا مدتهاست که من این خیال را دارم.»
«وقتی که بیمار کارش به ساحل بیماران بکشد دیگر برای شکایت دیر شده است. چون اگر هم دیوانه نباشد خیلی زود دیوانه اش
آقای پرنتیس با ادب مردم چهل_ پنجاه ساله گفت: «خیلی جالب است. آقای کاست مرا که نمی گوید؟»
«چرا، خودش، دکتر فورستر هم اعلام مرگ کرده.»
«دکتر فورستر من؟»
«اینطور به نظر می رسد. این آقا بیمار دکتر فورستر بوده.»
«آقای رو، بفرمایید ... تو هم بنشین، گریوز »
«ابدأ . تو از چیزهای وهمی خوشت می آید. من که خوشم نمی آید. اگر بخواهی یادداشت برداری، بیویس را با خود نمی برم.» نزدیک در برگشت و گفت: «گرفتار کابوس بشوید.»
آقای پر نتیس گفت: «گر یوز بچه خوبی است.» چنان خم شد که گویی می خواهد یک بغلی از جیب شلوار در آورد. بوی خوش لباس پشمی از آن سوی میز به مشام او رسید. پرسید: «می توانید بگویید که آنجا که بودید آسایشگاه خوبی بود؟»
«مادام که بیمار با دکتر مرافعه نمی کرد.»
«هه، هه... درست. و بعد؟»
«در آن صورت بیمار را به ساحل بیماران می بردند که مخصوص بیماران وحشی بود؟»
آقای پر نتیس گفت: «خیلی عالی است.» و سبیلش را تاب داد . شخص ناگزیر از تمجید می شود... هیچ شکایتی دارید بکنید؟»
«در آنجا با من خیلی خوب رفتار می کردند.»
«بله. از همین می ترسیدم. آخر اگر کسی پیدا شود که شکایت کند- اما همه بیماران خودشان داوطلب خوابیده اند- ما می توانیم از محل بازرسی کنیم. حالا مدتهاست که من این خیال را دارم.»
«وقتی که بیمار کارش به ساحل بیماران بکشد دیگر برای شکایت دیر شده است. چون اگر هم دیوانه نباشد خیلی زود دیوانه اش