«کسی کمکتان کرد؟»
«بله.»
«چه کسی؟»
گذشته شنا کنان به ذهن او باز می گشت چنانکه گویی اکنون که موجبی برای هراس نبود نگهبان در را آزاد گذارده بود.کسی که به او کمک کرده بود برادر آنا بود. چهره جوان و بهجت زده را پیش چشم آورد و احساس کرد که ضربه ای بر مچش وارد آمد. خیال نداشت برادر آنا را لو بدهد. گفت: «این دیگر یادم نیست .»
مرد کوچک اندام فر به آهی کشید.گفت: «بیویس، کار این آقا با ما نیست. بهتر است ببریمش آن طرف پیش ۵۹.» با تلفن داخلی با کسی به نام پرنتیس صحبت کرد. با لحن شکایت آمیزی گفت: «به تو می سپریمش، اما تو چند مرتبه در سال اشخاص را به ما می سپری؟» آنگاه به اتفاق رو به حیاط بزرگ دانشگاهی در زیر ساختمان بزرگ خاکستری رفتند. ترنهای برقی در کنار رودخانه زمین را می لرزاندند و فضله کبوتران به کیسه های شنی که در آن حوالی چیده شده بود حال روستایی میداد. رو هیچ اهمیتی به این نمی داد که آن دو نفر او را در وسط گرفته بودند و بطور آشکار از او نگهبانی می کردند. مهم این بود که آزاد بود و قتل هم نکرده بود و هر قدم که بر می داشت خاطره دیگری در حافظه او زنده می شد. ناگهان گفت: «آن شخص که اسمش پول بود کیک را می خواست.» و خندید.
مرد کو چک اندام با لحن تلخی گفت: «کیکت را ببر پیش پرنتیس.کسی که در این حوالی با تصورات مافوق حقیقت سر و کار دارد اوست.»
در چهارراه بعدی به اتاقی تقریبأ عین اتاق قبلی رفتند که مردی با لباس پشمی و سبیل آویزان روی لبه صندلی در آن نشسته بود. کارآگاه گفت: «ایشان آقای آرتور رو هستند که ما در روزنامه ها اعلان می کردیم بیایند.» و پرونده را روی میز نهاد: «دست کم خودش می گوید منم. برگ شناسایی ندارد. می گوید دچار فراموشی بوده، در آسایشگاه به سر می برده است. ما آدمهای خوشبختی هستیم
«بله.»
«چه کسی؟»
گذشته شنا کنان به ذهن او باز می گشت چنانکه گویی اکنون که موجبی برای هراس نبود نگهبان در را آزاد گذارده بود.کسی که به او کمک کرده بود برادر آنا بود. چهره جوان و بهجت زده را پیش چشم آورد و احساس کرد که ضربه ای بر مچش وارد آمد. خیال نداشت برادر آنا را لو بدهد. گفت: «این دیگر یادم نیست .»
مرد کوچک اندام فر به آهی کشید.گفت: «بیویس، کار این آقا با ما نیست. بهتر است ببریمش آن طرف پیش ۵۹.» با تلفن داخلی با کسی به نام پرنتیس صحبت کرد. با لحن شکایت آمیزی گفت: «به تو می سپریمش، اما تو چند مرتبه در سال اشخاص را به ما می سپری؟» آنگاه به اتفاق رو به حیاط بزرگ دانشگاهی در زیر ساختمان بزرگ خاکستری رفتند. ترنهای برقی در کنار رودخانه زمین را می لرزاندند و فضله کبوتران به کیسه های شنی که در آن حوالی چیده شده بود حال روستایی میداد. رو هیچ اهمیتی به این نمی داد که آن دو نفر او را در وسط گرفته بودند و بطور آشکار از او نگهبانی می کردند. مهم این بود که آزاد بود و قتل هم نکرده بود و هر قدم که بر می داشت خاطره دیگری در حافظه او زنده می شد. ناگهان گفت: «آن شخص که اسمش پول بود کیک را می خواست.» و خندید.
مرد کو چک اندام با لحن تلخی گفت: «کیکت را ببر پیش پرنتیس.کسی که در این حوالی با تصورات مافوق حقیقت سر و کار دارد اوست.»
در چهارراه بعدی به اتاقی تقریبأ عین اتاق قبلی رفتند که مردی با لباس پشمی و سبیل آویزان روی لبه صندلی در آن نشسته بود. کارآگاه گفت: «ایشان آقای آرتور رو هستند که ما در روزنامه ها اعلان می کردیم بیایند.» و پرونده را روی میز نهاد: «دست کم خودش می گوید منم. برگ شناسایی ندارد. می گوید دچار فراموشی بوده، در آسایشگاه به سر می برده است. ما آدمهای خوشبختی هستیم