سر بلند کرد کارآگاه را دید که دستهایش را از زیر رانهایش در آورده و ظاهر دیگر به موضوع علاقه ای ندارد. دیگر بیش از چند صفحه نمانده بود و ناگهان چهره مقتول را دید: آن پیشانی پهن بی نشان و لباس شهری سیاه، و همراه بازشناختن او یک سلسله صورت از دروازه ناهشیاری او بیرون جستند و با طغیان وحشتناکی به میان حافظه او رفتند. گفت: «این است» و در صندلی خود با سرگیجه و تصور دور زدن دنیا تکیه داد...
کارآگاه گفت: «پرت می گویید.» صدای خشن کارآگاه به سختی به ذهن آرتور رو راه می یافت: «یک لحظه گول خوردم... خوب بازیگری هستید... دیگر وقتم را تلف...»
«با چاقوی من کشتند.»
کارآگاه گفت: «از بازی دست بردار. این مرد کشته نشده. او هم مثل تو زنده است.»
کارآگاه گفت: «پرت می گویید.» صدای خشن کارآگاه به سختی به ذهن آرتور رو راه می یافت: «یک لحظه گول خوردم... خوب بازیگری هستید... دیگر وقتم را تلف...»
«با چاقوی من کشتند.»
کارآگاه گفت: «از بازی دست بردار. این مرد کشته نشده. او هم مثل تو زنده است.»