نام کتاب: وزارت ترس
می کنم شما خیال می کنید همان کار من بوده. اما تصور نمی کنم راست باشد.»
«اگرصورت این مرد را ببینید یادتان می آید؟»
«خیال می کنم یادم بیاید.»
«بیویس، پرونده عکسها.»
در اتاق کوچک هوا رو به گرمی نهاده بود. بر پیشانی کارآگاه قطرات عرق نشسته بود و سبیل کوچکش نمناکی شده بود. گفت:«اگر بخواهید می توانید نیم تنه تان را در آورید.» و نیم تنه خود را در آورد و با پیراهن سفید نشست که بازو بندهای نقره ای آستینهای آن را بالا نگاه داشته بودند. مثل عروسک نشسته بود، مثل اینکه فقط نیم تنه را طوری ساخته بودند که از تن عروسک بیرون می آمد.
بیویس پرونده جلد کاغذی را آورد و روی میز نهاد. کارآگاه گفت: «همین به این عکسها نگاه کنید - چند عکس هم ور آمده است- ببینید شاید عکس مقتول را پیدا کردید.»
عکس پرونده پلیس مثل عکس گذرنامه است. آن هوش که روی صورت معمولی مثل نقاب فرو افتاده است از پشت عدسی بی ارزش منعکس نمی شود. هیچکس نمی تواند با دیدن عکس پلیس منکر صحت اندازه صورت و شکل، بینی و دهان شود، اما همه اعتراض دارند: این عکس من نیست که ...
ورق زدن عمل ماشینی شده بود. رو باورش نمیشد که میان این گونه مردم روزگار می گذرانده است. فقط یک بار اندکی درنگ کرد: چیزی در حافظه اش از دیدن عکس ور آمد؛ مردی جنبید که مقداری مو را روی سرش به عقب چسبانده بود و مدادی با گیره به گوشه پایین دست چپش بود و چشمان چروکیدۂ گریزانی داشت که ظاهرا می کوشیدند از نور تند عکس فرار کنند.
کارآگاه پرسید: «می شناسیدش؟»
«نه. چه جور می توانم بشناسمش. یا شاید دکاندار است؟ یک لحظه تصور کردم، اما او را نمی شناسم.» باز هم ورق زد. یک بار که

صفحه 192 از 279