نام کتاب: وزارت ترس
باشد. غصه زیادی را به یاد دارم - و مقداری ترس و ... بله، حس خطر و مزه غیر معمولی .»
«چه مزه ای؟»
«یادم نیست. آنچه یادم هست، مضحک است. کیک بود.»
«کیک؟»
«کیکی بود با تخم مرغ واقعی. و بعد اتفاقی افتاد...» بسیار خسته شده بود، خورشید طلوع می کرد. مردم در سراسر شهر دنبال کار خود می رفتند. خود را همچون بزهکاری می دید که به چشم خود می بیند مردم همه نزد کشیش می روند و کشیش ایشان را تبارک می کند و او خود نمی تواند برود.کاش به یاد می آورد که قبلا شغلش چه بود.
«چای میل دارید؟»
«بله. قدری خسته شده ام.»
«برو چای بیاور بیویس . بیسکویت هم بیاور - یا کیک.»
تا وقتی بیویس بازگشت هیچ نپرسید، اما همینکه رو دست دراز کرد تا قطعه کیکی بر گیرد، گفت: «در این کیک ، بدبختانه، تخم مرغ واقعی نیست کیک شما حتما خانگی بود. نمی توانستید کیک تخم مرغ دار جایی پیدا کنید تا بخرید.»
رو بی آنکه توجه به جواب خود کند گفت: «نخیر، من آن را نخریده بودم. آن را برده بودم...» و ساکت شد. باز گفت: «عجیب است. فکر نکرده بود...» چای او را نیرومند تر ساخته بود. گفت: «شما از افراد قاتل بد پذیرایی نمی کنید.»
کارآگاه گفت: «شما فقط سعی کنید باز هم به خاطر بیاورید.»
«یادم هست عده زیادی دور اتاق نشسته بود و چراغها خاموش بود. و من می ترسیدم کسی از پشت سرم بیاید و کارد به من بزند یا خفه ام کند. یک صدا هم حرف میزد. این از همه چیز بدتر است - دردی است که امیدی ندارد. اما من یک کلمه از صحبت یادم نیست. و آن وقت ناگهان چراغها روشن شد، و مردی مرده بود و من تصور

صفحه 191 از 279