نام کتاب: وزارت ترس
«یادم نیست.»
«فهمیدم. چه کسی به شما گفت که ما می خواهیم در باره قتل با شما مذاکره کنیم؟»
«دکتر فورستر.»
سرعت جواب ظاهرة کارآگاه را غافل گیر کرد. حتی بیویس هم قبل از آنکه مداد را مجددا روی کاغذ بیاورد تأمل کرد. «دکتر فورستر به شما گفت؟ »
«بله.»
«او از کجا میدانست؟»
«تصور می کنم در روز نامه ها خوانده بود.»
«ما در روزنامه ها اسم قتل نبردیم.»
رو خسته و بی حال سرش را روی دستش گرفت. بار دیگر مغز او فشار تداعیات را احساس کرد. گفت: «شاید...» حافظه وحشتناکی جنبید، متبلور شد، و باز حل و ناپدید شد... «نمی دانم.»
به نظرش رسید که رفتار کارآگاه قدری مهربانتر شده بود. کارآگاه گفت: «فقط به ما بگویید - آنهم با کلمات خودتان و به هر ترتیبی که به خاطرتان آمد - چه چیزهایی به یاد دارید.»
ناگزیر باید به هر ترتیبی که آمده باشد. اول شخصی هست به اسم پول. این پول در ساحل بیماران دکتر فورستر مستخدم بود؛ بیماران وحشی شده را آنجا می بردند، منتها من تصور نمی کنم آن بیماران که آنجا می رفتند همیشه وحشی شده بودند. یادم هست که این پول را در روزگار سا بق پیش از فراموشی دیده بودم. یک اتاق محقر کو چک را با تصویر خلیج ناپل به خاطر دارم. گویا آنجا زندگی می کردم - نمیدانم چرا. جایی نبود که من انتخاب کرده باشم .مقداری از آنچه به خاطرم آمده احساسات و عواطف است، واقعیات نیست.»
کارآگاه گفت: «اهمیتی ندارد.» «آنطور که یادم می آید مثل خوابی است که بیشترش از یاد رفته

صفحه 190 از 279