این ریش ...»
مرد کوچک اندام با لحن تندی که اندکی استهزاء در آن بود. پرسید: «و حالا امیدوارم که حافظه شما بازگشته باشد.»
«بعضی چیزها یادم هست، اما نه زیاد.»
«عجب حافظه باب طبعی.»
رو با برقی از غضب گفت: «من دارم سعی می کنم هر چه میدانم به شما بگویم... مگر در قانون انگلیس فرض این نیست که تا وقتی ثابت نشده است یک فرد مجرم است باید او را بی گناه دانست؟ من حاضرم هر چه در باره قتل می دانم به شما بگویم اما من قاتل نیستم.»
مرد فر به لبخندی زد. دستهایش را از زیر رانش در آورد و به ناخنهایش نگریست و باز زیر رانش نهاد، گفت:
«آقای رو، خیلی جالب شد. شما ذکری از قتل کردید، و در هیچ روزنامه ای تا به حال ذکری از قتل نشده است.»
«نمی فهمم چه می گویید.»
«ما خلاف رسم عمل نمی کنیم. بیویس هر چه تا به حال گفته برایش بخوان.»
بیویس در حالی که با حال عصبی سرخ شده، مثل بچه مدرسه ای که در محل قرائت به خواندن تورتیه مأمور شده باشد، اطاعت کرد: «من، آرتور رو این اظهارات را داوطلبانه کرده ام. دیشب وقتی عکس خود را در روزنامه دیدم نخستین بار فهمیدم که پلیس جویای من است تا با من مذاکره کند. من در چهار ماه اخیر در آسایشگاهی بوده ام متعلق به شخصی به نام دکتر فورستر.بر اثر بمباران هوایی دچار فراموشی شده بودم. هنوز تمام حافظه من باز نگشته اما من می خواهم هر چه را در باره قتل می دانم برای شما بگویم...»
کارآگاه به اشاره بیویس را از خواندن بازداشت. گفت: «اینکه خلاف رسم نبود؟» «همین حالا از شما خواهیم خواست که آن را امضا کنید. حالا اسم مقتول را به ما بگویید.»
مرد کوچک اندام با لحن تندی که اندکی استهزاء در آن بود. پرسید: «و حالا امیدوارم که حافظه شما بازگشته باشد.»
«بعضی چیزها یادم هست، اما نه زیاد.»
«عجب حافظه باب طبعی.»
رو با برقی از غضب گفت: «من دارم سعی می کنم هر چه میدانم به شما بگویم... مگر در قانون انگلیس فرض این نیست که تا وقتی ثابت نشده است یک فرد مجرم است باید او را بی گناه دانست؟ من حاضرم هر چه در باره قتل می دانم به شما بگویم اما من قاتل نیستم.»
مرد فر به لبخندی زد. دستهایش را از زیر رانش در آورد و به ناخنهایش نگریست و باز زیر رانش نهاد، گفت:
«آقای رو، خیلی جالب شد. شما ذکری از قتل کردید، و در هیچ روزنامه ای تا به حال ذکری از قتل نشده است.»
«نمی فهمم چه می گویید.»
«ما خلاف رسم عمل نمی کنیم. بیویس هر چه تا به حال گفته برایش بخوان.»
بیویس در حالی که با حال عصبی سرخ شده، مثل بچه مدرسه ای که در محل قرائت به خواندن تورتیه مأمور شده باشد، اطاعت کرد: «من، آرتور رو این اظهارات را داوطلبانه کرده ام. دیشب وقتی عکس خود را در روزنامه دیدم نخستین بار فهمیدم که پلیس جویای من است تا با من مذاکره کند. من در چهار ماه اخیر در آسایشگاهی بوده ام متعلق به شخصی به نام دکتر فورستر.بر اثر بمباران هوایی دچار فراموشی شده بودم. هنوز تمام حافظه من باز نگشته اما من می خواهم هر چه را در باره قتل می دانم برای شما بگویم...»
کارآگاه به اشاره بیویس را از خواندن بازداشت. گفت: «اینکه خلاف رسم نبود؟» «همین حالا از شما خواهیم خواست که آن را امضا کنید. حالا اسم مقتول را به ما بگویید.»