نام کتاب: وزارت ترس
مرد نشست و پای فربه و پاکیزه اش را روی هم انداخت و به ناخنهای خود نگاه کرد. ناخنهایش را خیلی خوب نگاه داشته بود. از هر زاویه ای به ناخنها نگاه کرد و ظاهرا و به خاطر ماهک شست چپش ناراحت شد. چیزی نگفت. پیدا بود که جز در حضور شخص ثالثی چیزی نخواهد گفت. آنگاه مرد درشت اندامی با لباس دوخته خریده با یک دسته کاغذ و مداد وارد شد و روی صندلی سوم نشست، این مرد گوشهای بزرگی داشت که نسبت به شقیقه اش عمود ایستاده بودند و حال شرمزده بی صدایی داشت مثل گاو نری که ناگهان متوجه شده باشد جایش در دکان چینی فروشی نیست. وقتی مداد به دست گرفت انتظار می رفت در چنگ قوی او یا مداد بشکند یا کاغذها خرد شود و پیدا بود که خود او هم می داند و از همان می ترسد.
مرد کوچک اندام گفت: « بسیار خوب» و آه کشید و ناخنهایش را برای حفظ از هوا زیر رانهایش نهاد. گفت: «آقای رو، شما به میل خودتان اینجا آمده اید که داوطلبانه چیزی به ما بگویید؟»
رو گفت: «من عکسی در روزنامه دیدم...»
«ما چند ماه است در روز نامه ها از شما خواهش می کنیم بیایید.»
«من اولین بار دیشب خبر شدم.»
«مثل اینکه یک پایتان از این دنیا بیرون بوده.»
«من در آسایشگاه بودم. آخر...»
هر بار که رو حرف میزد مداد روی کاغذ صدا می کرد و از جمله های اتفاقی او داستان متوالی با معنا می ساخت.
«کدام آسایشگاه.»
«مدیر آسایشگاه دکتر فورستر نامی بود.» نام ایستگاه راه آهن را هم گفت. نام و نشان دیگری نمی دانست. به توضیح گفت: «ظاهرا یک حمله هوایی شده بود.» جای زخم روی پیشانیش را نشان داد . «من حافظه ام را از دست دادم. وقتی خودم را در آسایشگاه دیدم هیچ نمی دانستم – باستثناء پاره هایی از کودکیم. به من گفتند نامم ریشارد دیگبی است. حتی عکس خودم را هم بار اول که دیدم نشناختم . آخر

صفحه 188 از 279