جانس گفته بود: «دکتر خیلی کلافه شده. امروز خیلی کار کرده بود این است که عصبانی شد. نصف آنچه گفت از روی عصبانیت بود.»
«من نمی آیم.»
نگهبان نزدیکتر آمده بود تا نشان دهد که اگر اعمال زور لزومی داشته باشد او حاضر خواهد بود. رو با خشم زیاد گفته بود: «شما هنوز تصدیق جنون مرا نگرفته اید. حق ندارید مرا از قطار بیرون بکشید.» نگهبان خودش را رسانده و نرم به جانس گفته بود: «این آقا بلیت هم ندارد.»
جانس به نحو شگفت آور و ناگهانی گفته بود: «عیبی ندارد. اشکالی ندارد.» آنگاه خم شده و به نجوا گفته بود: «رفیق، خدا یارت.» قطار به حرکت درآمده و بخارش مانند پرده دور اتومبیل را گرفته بود و جانس نیز که جرئت نداشت دستش را در بدرقه او تکان دهد میان مه محو شده بود.
اکنون تمام آن اشکالات برطرف شده تنها چیزی که مانده بود محاکمه ای از جنایت قتل بود.
رو تا مدتی نشست: آسمان فولاد گونه بیرون پنجره سفید رنگ تر شد و صدای حرکت چند تاکسی بر خاست. مرد کوچک اندام فر بهی با جلیقه دوبر در را یک بار باز کرد و نگاهی به آرتور انداخت و پرسید « بیل کجاست؟» اما منتظر جواب هم نشد. نعرۂ دراز و زخم خورده یک کشتی از گوشه تیمس می آمد. کسی بیرون اتاق سوت زنان می رفت، و یک بار صدای به هم خوردن فنجان آمد، و بوی ضعیف پهن بلند شد.
مرد فر به کو چک اندام دوباره سریع به اتاق آمد. چهره بیش از حد معمول گرد بزرگی داشت و سبیلی کوچک . ورقه ای را که رو در دفتر پایین پر کرده بود در دست این مرد بود. مرد خیلی با وقار گفت: « پس شما آقای رو هستید. خیلی خوشوقتیم که بالاخره شما را دیدیم.» زنگی زد و پلیس لباس پوشیده ای جواب داد، وی گفت: «بیویس کشیک دارد؟ بگویید بیاید اینجا.»
«من نمی آیم.»
نگهبان نزدیکتر آمده بود تا نشان دهد که اگر اعمال زور لزومی داشته باشد او حاضر خواهد بود. رو با خشم زیاد گفته بود: «شما هنوز تصدیق جنون مرا نگرفته اید. حق ندارید مرا از قطار بیرون بکشید.» نگهبان خودش را رسانده و نرم به جانس گفته بود: «این آقا بلیت هم ندارد.»
جانس به نحو شگفت آور و ناگهانی گفته بود: «عیبی ندارد. اشکالی ندارد.» آنگاه خم شده و به نجوا گفته بود: «رفیق، خدا یارت.» قطار به حرکت درآمده و بخارش مانند پرده دور اتومبیل را گرفته بود و جانس نیز که جرئت نداشت دستش را در بدرقه او تکان دهد میان مه محو شده بود.
اکنون تمام آن اشکالات برطرف شده تنها چیزی که مانده بود محاکمه ای از جنایت قتل بود.
رو تا مدتی نشست: آسمان فولاد گونه بیرون پنجره سفید رنگ تر شد و صدای حرکت چند تاکسی بر خاست. مرد کوچک اندام فر بهی با جلیقه دوبر در را یک بار باز کرد و نگاهی به آرتور انداخت و پرسید « بیل کجاست؟» اما منتظر جواب هم نشد. نعرۂ دراز و زخم خورده یک کشتی از گوشه تیمس می آمد. کسی بیرون اتاق سوت زنان می رفت، و یک بار صدای به هم خوردن فنجان آمد، و بوی ضعیف پهن بلند شد.
مرد فر به کو چک اندام دوباره سریع به اتاق آمد. چهره بیش از حد معمول گرد بزرگی داشت و سبیلی کوچک . ورقه ای را که رو در دفتر پایین پر کرده بود در دست این مرد بود. مرد خیلی با وقار گفت: « پس شما آقای رو هستید. خیلی خوشوقتیم که بالاخره شما را دیدیم.» زنگی زد و پلیس لباس پوشیده ای جواب داد، وی گفت: «بیویس کشیک دارد؟ بگویید بیاید اینجا.»