بخار آورده بود: ممیز قطار از او بلیت خواسته بود، اما آرتور نه بلیت داشت نه پول که بلیت بخرد. اسم خودش را می دانست یا تصور می کرد میداند و خانه ای هم نداشت که نشانی آن را بدهد. ممیز خیلی مهربان و نرمخو بود، شاید ظاهر آرتور رو بیمار می نمود. از آرتور پرسیده بود که آیا دوستی ندارد که اکنون به نزد او برود، و آرتور در جواب گفته بود که دوستی ندارد. گفته بود: «من می خواهم بروم پیش پلیس.» و ممیز با لحن ملایمی او را سرزنش کرده بود که: «برای این کار واجب نیست از اینجا تا لندن بروید.»
لحظه ای فرارسیده بود که آرتور رو دچار هراس بی تکلیفی بود و از آن می ترسید که او را مانند کودک از مدرسه گریخته ای بازگردانند. ممیز گفته بود: «آقا، تصور می کنم شما از بیماران آقای دکتر فورستر باشید. اگر در ایستگاه بعدی از قطار پیاده شوید از ایستگاه تلفن می کنند تا دکتر برای شما اتومبیل بفرستد. نیم ساعت بیشتر طول نمی کشد.»
«نمی خواهم.»
«خیال می کنم، شما آقا، راه خودتان را گم کرده اید. اما نباید فکر کنید مرد مهربانی مثل دکتر فورستر به این جهت با شما بدرفتاری می کند.»
آرتور رو تمام نیرویی را که هنوز در اختیار داشت گرد آورده و گفته بود: «من باید به اسکاتلندیارد بروم. اعلان کرده اند که مرا می خواهند. اگر شما مانع شوید مسئولیت با شماست.»
در ایستگاه بعد که توقف خیلی کوتاهی بود جانس را دید. حتم بود که به اتاق او رفته و آن را خالی یافته بود و جانس را به دنبالش فرستاده بودند. جانس فوری او را دید و با حال طبیعی ساختگی تا در اتاق قطار آمد. نگهبان پشت سر او ایستاده بود.
جانس با ناراحتی گفت: «سلام، رفیق. از همین جا بپر پایین . اتومبیل را آورده ام. هنوز یک دقیقه نگذشته به خانه می رسیم.»
«من نمی آیم.»
لحظه ای فرارسیده بود که آرتور رو دچار هراس بی تکلیفی بود و از آن می ترسید که او را مانند کودک از مدرسه گریخته ای بازگردانند. ممیز گفته بود: «آقا، تصور می کنم شما از بیماران آقای دکتر فورستر باشید. اگر در ایستگاه بعدی از قطار پیاده شوید از ایستگاه تلفن می کنند تا دکتر برای شما اتومبیل بفرستد. نیم ساعت بیشتر طول نمی کشد.»
«نمی خواهم.»
«خیال می کنم، شما آقا، راه خودتان را گم کرده اید. اما نباید فکر کنید مرد مهربانی مثل دکتر فورستر به این جهت با شما بدرفتاری می کند.»
آرتور رو تمام نیرویی را که هنوز در اختیار داشت گرد آورده و گفته بود: «من باید به اسکاتلندیارد بروم. اعلان کرده اند که مرا می خواهند. اگر شما مانع شوید مسئولیت با شماست.»
در ایستگاه بعد که توقف خیلی کوتاهی بود جانس را دید. حتم بود که به اتاق او رفته و آن را خالی یافته بود و جانس را به دنبالش فرستاده بودند. جانس فوری او را دید و با حال طبیعی ساختگی تا در اتاق قطار آمد. نگهبان پشت سر او ایستاده بود.
جانس با ناراحتی گفت: «سلام، رفیق. از همین جا بپر پایین . اتومبیل را آورده ام. هنوز یک دقیقه نگذشته به خانه می رسیم.»
«من نمی آیم.»